پاىمردى دست ، اصلا ميسر نمىشد ، بند كرده بازداشتند . گوهر شاهوار تا چندگاه در حبس صدف به سر نبرد ؛ پاى مراد بر گوشهء تاج سلاطين كامگار نتواند نهاد و لعل آبدار تا مدتى در زندان كان « 1 » پرورش نيابد . دست مقصود در كمر سروران رفيع مقدار نتواند زد ، و گل احمر نكهت جانپرور در تنگناى غنچه يا بد و مشك اذفر شمامهء عطرگستر از بستگى نافه كسب كند .
شمشير را ز حبس چه بازار بشكند * آيينه را چه عيب ز آيينهدان بود
عمرى است تا برابرى زر همىكند * آهن از آن شرف كه چو آخر زمان بود
او را چنان بلند شود دست اقتدار * كو پاىبوس حضرت صاحبقران بود
محمد بيگ برادر بزرگ على بيگ چون از آن حركت ناپسنديده آگاه شد به يقين دانست كه نتيجهء آن جسارت وخامت عاقبت و پريشانى روزگار تواند بود و شاخ آن گستاخى البته روزى ثمر ندامت و خسارت بار آورد ؛
گر از كوه پرسى بيابى جواب * كه شاخ خطا ميوه ندهد صواب
از حدود طوس براى امير حسين و حضرت صاحبقرانى تحف و هدايا فرستاد و برادرش را به زبان پيغام سرزنش و ملامت بسيار كرد و مبالغه نمود كه در زمان ، ايشان را رها كرده عذرخواهى نمايد و به قدر وسع و امكان تدارك و خاطرجويى بجاى آورد ، اما چون على بيگ را پردهء شقاوت به ديدهء بصيرت فرود آمده بود ، چهرهء صواب مشاهده نتوانست كرد .
نظم
نصيحت همه عالم چو باد در قفس است * به گوش مردم نادان و آب در غربال
و از لوم « 2 » طبيعت ، آن تحف و هدايا كه برادرش فرستاده بود خود برگرفت و پس از شصت و دو روز ايشان را بيرون آورده ، رها كرد و درخورد دنائت همت خود ، اسبى لاغر و شترى عنكبوت پيكر داد .
گرد پيرى نشسته بر پشتش * كثرت سن شكسته دندانش
شب مولد ، اوان دعوت نوح * روز پيرى زمان طوفانش
هامش
( 1 ) . م : زندكان .
( 2 ) . م : لوازم .