تلخ مذاق تعبيه فرمايد ، مقتضى آن شد كه بقيهء اسباب صورى به كلى از ميان برخيزد تا دست توجه از سر اخلاص بىغبار واسطه در دامن فضل و رحمت پروردگار آويزد .
نظم
خداى عزّ و جل را به ضمن هرچه كند * لطيفهايست كه كس را از آن خبر نبود
از همراهان سه نوكر خراسانى بل سه غول بيابانى در صورت انسانى بودند در چنان حالتى اسبان ايشان را گرفته بگريختند و خاك چنين ننگى ، بر فرق نام خود بيختند .
مصراع
كم است از سگى آنكه نشناخت حق
حضرت صاحبقران كه اين همه نقشهاى بو العجب طلسم گنج دولت بىپايان او بود ، اصلا از آن واقعه دهشت و حيرت به خاطر عاطر راه نداد .
نظم
عالم علوى و سفلى زير و بالا گر شود * او نه آن كوهى كه هرگز ترسد از زلزال خويش
با دلى قوى و خاطر گشاده ، رفقا را تسلّى داد و اولجاى تركان آغا را - كه خواهر امير حسين و حرم محترم آن صاحب تأييد بود - همراه كرد با يك نوكر ، و روى توكل نگويم به راه ، بلكه به فضل بىانتهاى إله نهاد و چون از چول بيرون آمده به جوى فى « 1 » رسيد . يورت فوجى از تركمانان بود ، اهل حشم بانگ شرارت بر يكديگر زده ، گرد شدند و سر راه بگرفتند . حضرت صاحبقرانى از وفور غيرت و حميّت خسروانه حرم عفتپناه را در پناه حفظ الهى به جايى « 2 » كه غله در آن ريزند پنهان كرد و نهنگ درياى فتح و نصرت را يعنى شمشير آبدار آتش كردار ،
نظم
كز بسكه دل شكافت گرفته است نور دل * وز بسكه جان ربود گرفته است نور « 3 » جان
هامش
( 1 ) . الف : بو ؛ ع : - فى .
( 2 ) . ع : چاهى .
( 3 ) . م : لطف .