تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
تلاقى لشكر جانبين اتفاق افتاد ، امير خضر هرچند مىدانست كه سررشتهء دولت به خطا از دست داده است و روزگار برگشته‌اش دم به دم به گوش جان فرومىخواند كه ،
سالها جام جم به دست تو بود * چون تو نشناختى كسى چه كند برده بودى و داوت آمده بود * چون تو كج باختى كس چه كند
اما ندامت را فايده نبود ، به تكلف جلادتى اظهار كرد و سپاه خود را مرتب داشته در مقابله بايستاد ، از طرفين گورگه و كوس فروكوفتند ، و دلاوران با نعره و خروش درهم آويختند ؛
بر چرخ برده باد هوا خاك معركه * بر باد داده آب حيات آتش سنان پيكان چو عشق در حرم دل گرفته جاى * حربه چو عقل قبهء سر ساخته مكان گه ، تير همچو غمزهء دلدار دلربا * گه ، نيزه همچو قامت جانانه جان‌ستان بر كشتگان معركه بر رسم تعزيت * چشم زره چو ديدهء عشاق خون‌فشان تا بر فوات جيش بنالد سپر دمى * رخسارش از زبان سنان گشته پر دهان
هواى معركه از گرد سپاه سياه شد « 1 » و زمين نبردگاه از خون دليران لعل‌فام گشت ، امير خضر چون طاقت مقاومت نداشت همچو روزگار دولت خود ، پشت بر كرد و مانند بخت برگشته روى فرار به صوب ادبار آورد .
پلنگ دمان گرچه باشد دلير * نيارد زدن پنجه با نرّه شير
و امير بايزيد از ميامن اقبال حضرت صاحب‌قرانى در مسند حكومت متمكّن گشت و امير حاجى نيز حاكم قوم خود « 2 » شد .
ظفر جويى به گرد مقبلان گرد * كه زود از مقبلان مقبل شود مرد
اما سرّ لطايف خفيه - كه در ضمن تقديرات الهى مضمر است و عقول بشرى از فهم حكمت آن قاصر و بىخبر - در اين اثنا طريق صواب از نظر بصيرت امير بايزيد پوشيده داشت ، و روزى ديگر از بىدولتى خيال محال بسته ، خواست كه با نسبت
هامش
( 1 ) . الف ، ع : - شد . ( 2 ) . ع : - خود .