را حمل بر مواضعه كرد و توهمى بىوجه به خاطر خود راه داد و چهرهء مصادقت و مصافات را به ناخن بدگمانى بخراشيد چنانچه آثار آن از مجارى گفتار و كردارش مىترابيد . حضرت صاحبقران را چون يقين گشت كه امير يسورى هرچند به خضر معروف است ، راه صواب گم كرده ، از او كناره جست و صلهء رحم را ملاحظه فرموده با امير جاكو روانه شد و به امير حاجى برلاس ملحق گشت و به اتفاق پيش امير بايزيد رفتند ، امير بايزيد از مقدم خجستهء آن حضرت بغايت مبتهج و شادمان گشته رايت افتخار و استظهار برافراشت و از اقامت وظايف ترحيب و تعظيم و لوازم اعزاز و تكريم هيچ دقيقهاى نامرعى نگذاشت ، و لاغرو .
[ بيت ]
آزاد بندهاى كه بود در ركاب تو * خرّم ولايتى كه تو آنجا سفر كنى
گفتار در محاربهء حضرت صاحبقرانى با امير خضر يسورى « 1 »
حضرت صاحبقرانى چون مدتى به امير خضر طريق مودّت و مصادقت مسلوك داشته بود و از دقايق مراعات و محافظت جانب او در هيچ باب هيچ نكته فرونگذاشته ، در آن ولا كه خدمتش از بدگمانى خويش رقم غدر و مكرى كه اصلا پيرامون ضمير منير آن حضرت نگشته بود بر صفحهء حال او كشيد ، خاطر خطيرش بيش از اندازه از او آزرده گشت ، چنانچه حميت خسروانه به هيچوجه تحمل آن غبن رخصت نمىداد و امير بايزيد و امير حاجى خود آهنگ قصد او داشتند ، در اين حال به اتفاق لشكرى گران ترتيب كرده متوجه امير خضر شدند و حضرت صاحبقرانى ،
آنكه چون آتش سنانش را * باد حمله دهد سرافرازى
فتح بينى كه با زبانهء او * چون سمندر همى كند بازى
به رسم منغلاى از پيش روان شد ؛ و چون از عقبهء كش عبور فرمود در موضع سروش
هامش
( 1 ) . الف : - عنوان .