مرج به حال مملكت راه يافت و از امرا و نويينان ، هركس در مقامى كه بود به كلك پندار نيرنگ پيشوايى و فرمانروايى بر صفحهء تصور نگاشت و رايت استقلال و استبداد برافراشت ، هركه تيغى داشت مرغ خيالش در آشيان « 1 » دماغ بيضهء انديشهء سرورى و گردنفرازى نهاد و هركه را قوتى بيشتر بود شهباز آرزويش در هواى سوداى سلطنت طيران مىنمود .
شهر كش با توابع و لواحق - كه از سوالف ايام باز تعلق به آبا و اجداد حضرت صاحبقرانى و امير حاجى برلاس داشت - برقرار در تصرف ايشان بود ، و خجند در تصرف امير بايزيد جلاير ، و بعضى از ولايات در تصرف امير حسين بن مسلّا « 2 » بن امير قزغن ، و او با خيل و حشم تلاش منصب پدر مىكرد و اولجاى بوغاى سلدوز در بلخ با قوم خود دم از استقلال مىزد و در شبرغان ، محمد خواجه اپردى - كه اوماق او نايمان « 3 » بود - همين طريق مىسپرد و شاهان بدخشان در كوههاى خويش سر به ديگرى فرونمىآوردند و كيخسرو و اولجايتو اپردى در ولايت ختلان و ارهنگ همين سبيل داشت و امير خضر يسورى - كه يورت قديم او سر پول و تاتكنت « 4 » از نواحى سمرقند بود - مجموع يسوريان جمع آورده ديگرى را در حساب نمىگرفت . و در ميان اين طوايف مختلف به كرّات و مرّات مقابله و مقاتله واقع شد و مردم بسيار عرضهء تلف گشتند ، از آن جمله محمد خواجه اپردى با امير ستلمش كه حاكم قهستان بود و از قصد و محاربهء ملك معز الدين حسين به تنگ آمده به ماوراء النهر رفته بود و از آنجا بازگشته و به امير محمد خواجه پيوسته و ميان ايشان صداقتى عظيم حاصل شده با يكديگر عهد كردند كه به اتفاق لشكر به سر ملك حسين كشند . به امضاى آن عزم ، لشكرى عظيم ترتيب كرده متوجه هرات شدند ؛ و ملك نيز لشكر خود جمع آورده ، به استقبال ايشان روانه شد . و محمد خواجه و ستلمش از غايت غرور و پندار ، با خود مقرر كرده بودند كه چون ملك را ببينند بر او حمله
هامش
( 1 ) . ع : آشيانه .
( 2 ) . الف : مصلى منسلا .
( 3 ) . الف : نمايان ؛ م : تايمان .
( 4 ) . الف : تانكنت ؛ ع : تكنت ؛ شايد : تاشكنت .