[ نظم ]
هر خوشدلى كز اهل جهان فوت گشته بود * آن را به يك لطيفه قضا كرد روزگار
محتاج بود ملك به پيرايهاى چنين * آخر مراد ملك روا كرد روزگار
بر جاده قويم شريعت و منهج مستقيم طريقت راسخقدم بود و صادقدم و وضيع و شريف از مواهب بىدريغش غريق نعم و مشمول كرم و از معظمات امور كه در ايام او وقوع يافت آن بود كه از ارهنگ « 1 » سراى لشكر كشيده به در هرات آمد .
و شرح اين حال بر سبيل اجمال آن است كه چون بعد از وفات سلطان ابو سعيد در تخت ايران از نسل چنگيز خان پادشاهى ذو شوكت نافذفرمان استقلال نيافت و امراى ترك در خراسان عموم تسلط و استيلايى - كه سابقا ايشان را بود - نداشتند و در الوس جغتاى خان اواخر عهد قزان سلطان خان بود و به واسطهء افراط سياست و قهر ، خاطر مردم از او بغايت رميده و متنفر گشته ، چنانچه اشارتى بدان رفت . ملك معز الدين حسين پسر ملك 86 غياث الدين را - كه در مقدمه ايمايى به اصل و نژاد ايشان رفته - در هرات قوت و مكنتى تمام حاصل شد ، و شيخ حسن جورى و امير وجيه الدين مسعود سربدال « 2 » با لشكرى آراسته از شجعان و ابطال ، از سبزوار متوجه او شدند و او نيز سپاه خود مرتب داشته ، روى جلادت به مقابله و مقاتلهء ايشان آورد و سيزدهم صفر سنهء ثلث و اربعين و سبعمائه ، در زاوه ، لشكر جانبين بههم رسيده جنگى عظيم درپيوست و در اول شكست بر سپاه ملك افتاد و بسيارى از ايشان كشته شدند . ملك با معدودى چند به بالاى پشته برآمد و اشارت كرد كه رايت برافراشته طبل فروكوفتند و از لشكريانش كه متفرق شده بودند ، سيصد سوار باز به او پيوستند و ملك مردم خود را دل داده ، گفت : « يك حملهء ديگر مىكنيم كه ايشان به غارت مشغول شدهاند » . امير مسعود را چشم بر ايشان افتاد ، روان متوجه ايشان شد و شيخ حسن از عقب او مىراند ، در آنحال از حسن اتفاق - كه دولت به حقيقت عبارت از آن است - شخصى هم از ميان ايشان شمشيرى به پهلوى شيخ حسن
هامش
( 1 ) . الف : ارسنگ ؛ م : اصل ارهنگ .
( 2 ) . الف ، ع : سربدار .