سبعمائه اتفاق محاربه افتاد و امير قزغن را چشمزخم رسيده ، يك چشم او به زخم تيرى كه از شست قزان سلطان خان گشاد يافت تيره شد و از ديدن بازماند و شكست يافت و قزان سلطان خان بهطرف قرشى بازگشت و در آن زمان زمستان « 1 » ، سرماى عظيم شد و اكثر چهارپايان لشكر او تلف شدند و چون امير قزغن بر آن حال اطلاع يافت لشكر جمع آورده ، روى همت به دفع او نهاد و متوجه قرشى شد و در سنه سبع و اربعين و سبعمائه با او جنگ كرد و ظفر يافته ، او را از ميان برداشت . و مدت سلطنت قزان سلطان خان در ماوراء النهر و تركستان چهارده سال شمسى بود . بعد از او مملكتش در تحت تصرف امير قزغن درآمد و دانشمند چه « 2 » اغلان را كه از نسل اوگداى قاآن بود به « 3 » خانى برگزيد و بعد از دو سال او را شونقار « 4 » كرده و به دار القرار فرستاده ، بيان قلى اغلان بن سورغدو بن دوا خان را بر سرير خانى نشاند .
[ نظم ]
شاهى كه چو بر سرير خانى « 5 » بنشست * دست و « 6 » در جود و فتنه بگشاد و ببست
با همت او حوصلهء دريا تنگ * با رفعت او مرتبهء گردون پست
و مدت سلطنت او ده سال متمادى شد ، و امير قزغن به ضبط مملكت و تدبير امور و نسق مصالح سلطنت و اسعاف حوايج جمهور به نوعى قيام نمود كه آثار مفاخر او طراز تواريخ سلاطين رفيعمقدار زيبد و ذكر خصال پسنديدهاش ديباچه مآثر ملوك گردوناقتدار .
[ نظم ]
چهانپرورى شيمهاش دين و داد * حليم و خردمند و نيكونهاد
ستم را زيان ، عدل را سود ازو * خدا راضى و خلق خشنود ازو
به روزگار فرخنده آثارش دست هيچ ظالم حلقهء تشويش بر در خانه رعيتى نزد و پاى هيچ ستمپيشهاى ساحتسراى كسى به گام مناقشت و مزاحمت نسپرد .
هامش
( 1 ) . ع : بود .
( 2 ) . ع : دانشمند .
( 3 ) . ع : + جاى او .
( 4 ) . ع : سنقار ؛ الف : شفقار .
( 5 ) . م : شاهى .
( 6 ) . م : - و .