كپك خان پسر دوا خان
سلطانى ستوده خصال و جهانبانى با كمال ابهت و جلال . كار سلطنت و درايت و مهابت او رونقى تمام يافت . آوازهء عدل او در جهان مشهور گشت و شهر بلخ را كه از عهد چنگيز خان خراب بود و نيستان شده ، باز به حال عمارت آورد .
نظم
جم آسمان قدر خورشيد راى * خديو عدو بند كشورگشاى
ز شرم كفش ابر گريان شده * ز بيمش دل شير لرزان شده
و از نوادر اخبار كه از آن خان ستوده آثار منقول است آنكه روزى به عزم طواف با جمعى از خواص خدم سوار شده ، در صحرايى سير مىفرمود ، استخوانى چند [ از ] آدميان ديد در مغاكى بر ظاهر زمين ريخته ؛ بايستاد و زمانى در آن تأمّل نمود و از ملازمان سؤال كرد كه : « مىدانيد كه اين استخوانها با من چه مىگويند ؟ و هم در جواب گفت كه مظلومى چندند و از من داد مىخواهند » . و همت ملكانه به استكشاف آن گماشته ، امير هزارهاى كه آن سرزمين تعلق به او مىگرفت طلب داشت و به تحقيق حال آن استخوانها تكليف فرمود . آن شخص با سردار صده كه آنجا به ايشان خصوصيتى بيشترى داشت همين سبيل سپرد و سردار صده دست در دهه زد كه آنجا يورت ايشان بود تا ظاهر گشت كه به سه سال پيشتر از آن تاريخ ، كاروانى از جانب خراسان به آنجا رسيده بوده است و اين جماعت ايشان را كشتهاند و مالها برده و بعضى از آن اموال در دست ايشان هنوز باقى است . قهرمان عدالت خان به جمع مال و قيد خونيان فرمان داد و به والى خراسان كس فرستاد تا تفحّص نموده وارثان آن كشتگان را پيدا كرده ، از آن حال آگاهى داد و چون به درگاه معدلتپناه آمدند ، مالها با خونيان تسليم ايشان فرمود كردن .
بيت
عدل بين كز غايت انصاف و داد * استخوان مردگان را داد داد
و چون مدّت حياتش سپرى شد او را در قرشى دفن كردند [ و قبهاى بر بالاى قبر او برافراختند ] « 1 » .
هامش
( 1 ) . فقط در دستنويس 1 / 1520 .