نظم
چو شد تخت فرماندهى جاى او * نبودى به جز راستى راى او
شد از عدل او كشور آراسته * ستم همچو عمر عدو كاسته
چيچن خان بن براق خان
و او پادشاهى بود كامكار ، رفيع مقدار و خسروى سرير جهانبانى و افسر كامرانى را شايسته و سزاوار .
نظم
فلك رفعتى درخور تاج و تخت * خديو قوى راى فيروز بخت
در ايام شاهى همه داد كرد * به داد و دهش كشور آباد كرد
و با النگير نويان بن امير ايجل به يسون عهدنامهء سابق بيعت نمود و راه و رسم پدران بر او مقرر شد و مدت سى سال در فرماندهى و كامرانى روزگار گذرانيد و به حسن تدبير النگير نويان ، الوس جغتاى را آبادان داشته ، هركس را به مرادى كه داشت مىرسانيد .
بيت
از آن نامجو كس مرادى نخواست * كه در دم نشد كار خواهنده راست
آخر الامر ،
[ مصراع ]
« دمى چند بشمرد و ناچيز شد » .
كونجك خان پسر دوا خان
شهريارى كه نهال اقبالش در موسم خانى ، بهار بهجت و شادمانى شكفانيد و به خاص و عام از نزديك و دور ميوهء شكر آمال و امانى رسانيد .
نظم
خديو خردمند روشنضمير * فروزنده مهر سپهر سرير
ز نور جبينش خجل آفتاب * ز شرم كفش غرقه در خوى سحاب