و براق خان در شهور سنهء ست و ستين و ستّمائه موافق ييلانييل ، مسعود بيگ را به رسم رسالت پيش اباقا خان - كه در آن زمان پادشاه تخت ايران شده بود - فرستاد تا بهحسب ظاهر ، اساس مصادقت و دوستى نهد و قصدش آن بود كه بر كيفيّت اوضاع آن ممالك و چگونگى طرق و مسالك واقف گردد و توكدر برادر براق و امير ايجل را نهفته از توجه لشكر جغتاى « 1 » آگاهى دهد و مسعود بيگ روانه شد و به هر منزل رعايت حزم [ مى ] نمود و دو سر اسب به معتمدى مىگذاشت و مىگذشت و چون آوازهء توجه او به تبريز رسيد ، شمس الدين صاحب ديوان به استقبال مبادرت نموده ، پيش او پياده شد . مسعود بيگ از روى افسوس و استحقار گفت : « صاحب ديوان تويى ، نامت ز نشان خوشتر » . صاحب ديوان بههم برآمد ، اما لب به جواب نگشاد و چون مسعود بيگ به پاى تخت رسيد به بالاى تمامت امراى ديوان نشست ، و چون از اوضاع اركان دولت اثر بدگمانى در حق خود تفرس نمود ، روز سيوم مراجعت ، گوش گذار اباقا خان كرد و از كرياس بيرون آمد و بىتوقف روى به راه آورد ، به آن اسبان آسوده كه بازداشته بود چنان براند كه به چهار شبانهروز به كنار جيحون رسيد و از آب بگذشت . امراى تبريز چون مسعود بيگ ، روان شد به عرض خان رسانيدند كه : « او به مكر آمده بود ، او را نمىبايست گذاشت كه بازپس رود » . فى الحال جمعى از عقب او فرستادند كه او را بازگردانند ؛ او نه چنان رفته بود كه كسى به او باز رسد ، و چون مسعود بيگ مراجعت نمود و احوال آنجانب تقرير كرد ، برق عزم براق ، از سحاب شتاب ، جستن گرفت و با لشكرى گرانتر از قطرات باران چون رعد غرّان و چون سيل شتابان در شهور سنهء سبع و ستين و ستّمائه موافق ايتييل ،
نظم
به اميد شاهى ز ايرانزمين * ز جيحون گذر كرد دل پر ز كين
شتابنده راه خراسان گرفت * چنان كار دشوار آسان گرفت
و چون از آب گذشت ، ملك شمس الدين [ محمد بن ابى بكر ] كرت به رسم
هامش
( 1 ) . متن : ختاى .