و لشكر مغول ساعت به ساعت زياده مىگشتند و عرصهء جولان بر سلطان تنگ مىكردند . اجاش ملك كه پسر خال سلطان بود ، عنان سلطان بگرفت و بازپس آورد . سلطان با دل بريان و ديدهء گريان اولاد و اكباد را با هزار درد و داغ ، وداع كرد . بر جنيبت سوار شد و بار ديگر حمله آورد و چون لشكر را بازپس نشاند و عنان برتافت و جوشن از پشت بينداخت و چتر خويش را درربود و چوبش را بيفكند و اسب را تازيانه زد و از كنار آب تا رودخانه مقدار ده گز بود و زيادت كه اسب را در آب انداخت .
چنگيز خان چون حالت او مشاهده كرد به كنار آب راند . مغولان خواستند كه خود را در آب اندازند ؛ چنگيز خان ايشان را منع فرمود و از كنار آب دست به تير گشادند . گويند از بسيارى كشتگان كه در آب به قتل آورده بودند آن مقدار كه تير مىرسيد كشته بود و چون سلطان جلال الدين كه از آب بگذشت همچنان كناركنار آب بيامد تا مقابل لشكرگاه مشاهده نمود كه خانه و خزانه و متعلقان او را غارت كردند و چنگيز خان همچنان بر كنار آب ايستاده . سلطان از اسب فرود آمد و زين باز گرفت و نمد زين و قبا و تيرها در آفتاب خشك مىكرد و چتر را بر سر نيزه كرد و در شيب آن تنها بنشست . تا نماز ديگر ، قرب هفت كس - كه از آب بيرون آمده بودند - به دو پيوستند . چون آفتاب زرد شد با آن هفت كس روانه شد و به چولجروق درآمد .
چنگيز خان چون اين حال مشاهده نمود :
[ نظم ]
برو آفرين كرد و گفت از پدر * بدينسان نزايد به گيتى پسر
به صحرا چو شير است و پيروز جنگ * به دريا دلير است همچون نهنگ
روى با پسران آورد و گفت از پدر ، پسر چنين بايد . چون از دو غرقاب آتش و آب به ساحل خلاص رسيد ، از او كارهاى بسيار و فتنههاى بىشمار در وجود آيد و از كار او چگونه مرد عاقل غافل تواند بود . فى الجمله از لشكر هركس كه در آب غرق