گفتار در توجه چنگيز خان به حرب سلطان جلال الدين پسر سلطان محمد خوارزمشاه
چنگيز خان چون از شكست قيقو و لشكرى كه با وى بود خبردار شد ، آغرق را به بغلان فرستاد و ايلغار كرده روان شد و لشكرى كه به خوارزم رفته بود ، چون از تسخير آن فارغ شد ، برحسب فرمان جوجى بهطرف دشت قبچاق - كه نامزد او شده بود - رفت و جغتاى و اگتاى به بالاى آب جيحون روان شدند و كات و خيوق را خراب كردند و اهالى آن را همان شربت چشانيدند كه خوارزمشاهيان را و از آنجا روان شده به خدمت خان پيوستند و پيشكشها را كشيدند و فرمان شده بود كه خبر موت مامكان با جغتاى نگويند ؛ تا بعد از چند روز چنگيز خان
[ نظم ]
ز كين چين بر ابرو برافكند و چشم * سوى جغتاى كرد از روى خشم
كه ياسا و فرمان چرا نشنويد * چرا بر ره سركشى مىرويد
جغتا بزد زانو و از هراس * چنين گفت كاى شاه يزدانشناس
تو شاه جهانى و ما چاكريم * به ياسا رسيم ار نه فرمان بريم
چنين گفت از آن پس به او شهريار * كه پور تو شد كشته در كارزار
تو از مرگ او هيچ زارى مكن * همى باش خاموش و بشنو سخن
جغتا چو بشنود مدهوش ماند * سراسيمه از وهم خاموش ماند
نه زهره كه يرلغ دگرگون كند * به فرياد و زارى جگر خون كند
نه صبر و شكيبايى و دستگير * كه از درد دل برنيايد نفير
نگهداشت خود را زمان دراز * پس آمد برون از بر سرفراز
و به گوشهء خلوت رفت و بسيارى گريست و باز به خدمت پدر آمد ، چنان كه هيچ آثار ملالت از او ظاهر نگشت و چنگيز خان به تعجيل هرچه تمامتر به راه كابل متوجه غزنين شد .
[ بيت ]
همى تاخت چنگيز خان با سپاه * به قصد ولىعهد خوارزمشاه