و از غايت شتاب دو منزل را يكى مىساخت ، چنانكه هيچكس طعام نمىتوانست پخت تا به غزنين رسيد . در آنجا معلوم كرد كه پانزده روز بوده ، تا سلطان خبر توجّه چنگيز خان شنيده بهطرف هندوستان رفته است ؛ و در آنجا بابا يلواج را به داروغگى بگذاشت و بىتوقف از عقب سلطان روان شد .
[ بيت ]
همى رفت پويان و جوياننشان * ز سلطان جهاندار سلطاننشان
تا صبحگاه نور خور از عذار روز دميد و شير صبح از پستان آفاق جوشيد ، به معبر آب هند به دو رسيد .
[ نظم ]
درآورد لشكر به گردش چنان * كه زه بود رود و سپاهش كمان
درآمد سپاهش به گرد سپاه * به ايرانيان بازبستند راه
و چون سلطان جلال الدين در ميان آب و آتش بماند از طرفى دل در آتش و از طرفى آب بر روى و از هيچجانب راه بيرون شدن نيافت ، به ضرورت روى به جنگ آورد .
[ بيت ]
وقت ضرورت چو نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز
51 لشكر چنگيز خان بر ميمنهء سلطان كه خان ملك بود حمله آوردند و او را منهزم گردانيده با اكثر لشكر به قتل آوردند و بر دست چپ نيز حمله بردند و از جاى برداشتند . سلطان در قلب با هفتصد مرد پاىفشرد و از بامداد تا نيم روز مقاومت كرد و از چپ بر راست مىدوانيد و از راست بر قلب مىتاخت و در هر حمله چند كس مىانداخت .
[ نظم ]
به هرسو كه باره برانگيختى * همى خاك با خون برآميختى
اگر ديدى آن جنگ را پور زال * ببوسيد او دست سلطان جلال