مشغول شدند و چون سپاه سلطان چيره شدند و سوار گشته به ايشان تاختند ، شكست بر لشكر مغول افتاد و اكثر ايشان را به قتل آوردند و غنيمت بسيار گرفتند و هردو نويين به اندك نفرى به خدمت چنگيز خان رفتند .
چون فى الجمله رونقى در كار سلطان جلال الدين پيدا شد ، به واسطهء اسبى ميان سيف الدين عراقى و ملك هرات نزاعى شد ، ملك تازيانهاى بر سر او زد . چون سلطان تدارك آن نكرد ، چون شب شد سيف الدين بهطرف كوههاى سنقران شتافت و سپاه قنغلى و تركمان و خلج روگردان شدند و بدين سبب ضعفى تمام به حال سلطان راه يافت و چون چنگيز خان متوجه سلطان جلال الدين شد و در اثناى راه به اندراب رسيد ، مردم آنجا به مخالفت مشغول شدند و مدّت يك ماه در آنجا توقف نمود . بعد از استخلاص آن قلعه و كوهستان و قتل و نهب ، كوچ كرده روان شد و چون به قلعهء باميان رسيد ، ايشان هم به جنگ مشغول شدند و از هردو طرف تير و منجنيق در كار شد . مامكان از پسران جغتاى كه چنگيز خان او را بغايت دوست مىداشت از قلعه به تير چرخى هلاك شد .
[ نظم ]
دل شاه پردل شد اندوهناك * كه شد آن گزيده نبيره هلاك
از آن كين درآمد چنان او به جنگ * كه از تاب او آب شد خارهسنگ
چون قلعه بگرفتند فرمود تا اسير كنيد « 1 » و از مرد و زن و خرد و بزرگ مجموع به قتل آوردند . مادر مامكان به قلعه درآمد و او متنفس زنده نگذاشت ، حتّى وحوش و طيور ، و فرمود تا قلعه را ويران ساختند .
[ بيت ]
يكى آتش از دود دل برفروخت * همه قلعه با اهل قلعه بسوخت
چنگيز خان آن قلعه را ماوباليغ گفت يعنى شهر بد و تا غايت كسى در آنجا ساكن نگشته و اين قضيّه در شهور سنهء ثمان عشر و ستّمائه بود ، موافق ايتئيل .
هامش
( 1 ) . شايد : اسير مكنيد .