توجه مغول به جانب خود شنيدند محل قرار نديدند و در عقب سلطان روان گشتند .
روز ديگر كه خسرو آفاق تيغ زرنگار از نيام شب تار بركشيد ، در آن موضع با همان قوم كه با سلطان بازخورده بودند مقابل افتادند . چون قوّت مقاومت نداشتند به يك حمله روى به گريز نهادند و مغولان از عقب روان گشتند و مجموع را به دست آورده بكشتند . سلطان جلال الدين چون به شادياخ رسيد ، سه روز در آنجا توقف نمود و به تهيّهء اسباب مشغول گشت . ناگاه نيم شبى كه :
[ بيت ]
فرومانده گردون گردان بجاى * شده نيست خورشيد را دست و پا
بر مركب توكل سوار شد و در يازدهم ذى الحجهء سنهء سبع عشر و ستّمائه به راه زوزن بهطرف غزنين [ كه ] پدرش نامزد او كرده بود روانه گشت . بعد از ساعتى لشكر مغول به شادياخ رسيدند و چون معلوم كردند كه سلطان جلال الدين آنجا توقف ننموده ، در عقب او روانه شدند . تا پنج روز به اوبه از مضافات هرات رفتند ، چون به او نرسيدند ، بازگشتند . چون سلطان جلال الدين به غزنين رسيد ، لشكر سلطان محمد كه متفرق شده بودند به دو بازگرد آمدند .
[ بيت ]
ز هرسو بر او جمع شد لشكرى * كه چون او به ايران نبد مهترى
و ملك هرات نيز از خبر تولى كه منهزم شده بود ، با قوم و لشكر خود غوريان ، با او ملحق شدند و از قوم قنغلى چهل هزار مرد گريخته از طرف خوارزم برسيدند .
[ بيت ]
سواران لشكرشكن ده تمن * ز هرسو به سلطان شدند انجمن
و چون فصل بهار دررسيد ، سلطان جلال الدين از غزنين برون آمد و متوجه باران شد و چون آنجا نزول فرمود ، خبر دررسيد كه بگجك و تغمور با لشكر مغول به محاصرهء قلعهء واليان مشغولند و نزديك رسيده كه آن را بگيرند ؛ بنه و اثقال در