افكندند و از آنجا به راه نيشابور روانه گشتند و هركه را در راه مىيافتند ، مىكشتند .
بعد از آن تايسى از جبهنويان بازگشته بود برسيد و او نيز بر سر جراحتها مرهمى نهاد و هركه را مىيافت ، بر باد فناد مىداد .
در اينحال خبر رسيد كه پهلوان ابو بكر ديوانه ، پسر شمس الدين ، در سرخس فتنه آغاز نهاده است . امير ضياء الدين با جمعى به دفع او روانه شد و بارماس با اهالى مرو از محترفه و غيرها به عزيمت بخارا به ظاهر شهر نزول كرد . بقية الموتى كه مانده بودند ، به تصوّر آنكه بارماس از جانب سلطان خبرى شنيده است و مستشعر گشته به عزيمت مىرود - كرّة بعد اخرى - طبل فروكوفتند و ياغى شدند .
بارماس به در شهر آمد و جماعتى را به استدعاى معارف به شهر فرستاد . هيچكس روى ننمود و التفات نكرد . بارماس بدان انتقام ، آن مردم را كه در بيرون شهر يافت به قتل آورد و [ با ] جماعتى كه مصاحب او بودند متوجه بخارا شد .
چون امير ضياء الدين به مرو مراجعت نمود و ديگرباره حصار و باره را عمارت كرد ، جماعتى برو گرد آمدند . گوشتگين پهلوان از ملازمان سلطان با جماعتى انبوه دررسيد و به محاصره مشغول شد . امير ضياء الدين چون مقام اقامت نديد با جمعى مغولان كه با او بودند بر عزيمت قلعهء مرغه « 1 » روان شد و گوشتگين به شهر درآمد و به عمارت و زراعت مشغول شد . جماعتى به خفيه از شهر به امير ضياء الدين مكتوبى فرستادند و او را به مراجعت به شهر ترغيب نمودند . برحسب التماس متوجه گشته ، به در شهر نزول كرد . چون گوشتگين از آمدن او خبر يافت ، جماعت بفرستاد تا او را بگرفتند و چون حيات خود در قتل او مىدانست و فناى او در بقاى ملك خود مىپنداشت ، به قتل او فرمان داد و به دل فارغ به عمارت و زراعت مشغول گشت . تا بعد از سهچار روز ، سوارى دويست « 2 » متوجه قفو بودند ، به مرو رسيدند .
نصفى به مصلحتى كه بدان مأمور بودند روانه شدند و باقى توقف نمودند . به استعجال به نخشب پيش امراى ترباى و قيار « 3 » ، كس فرستادند و ايشان را دگرباره از اجتماع مردم
هامش
( 1 ) . د 4472 : مراغه .
( 2 ) . د 4472 : تا سهچاروز دويست سوار .
( 3 ) . د 4472 : قبا .