تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
افتاده است و هرگاه كه يكى به جد مىگردد ، ديگرى فرومىگذارد . از اين جهت كار خوارزم مانده است . [ نظم ]
از آن كار خوارزم ماند اينچنين * كه ضدّند با يكديگر آن و اين فراوان سپاه مغول كشته شد * تو گويى كه لشكر به خون كشته شد چو بشنيد شاه جهان كدخداى * برنجيد از جوجى و جاغداى همان در زمان از سر خشم شاه * فرستاد ايلچى سوى آن سپاه كه پور كهن اگتاى شاه نو * از اين پس شما را بود پيش‌رو ز گفتار و كردار او مگذريد * به فرمان او رزم پيش آوريد چو فرمان شنيدند هردو پسر * هراسان شدند از خطاب پدر همى رفت اگتاى روشن‌روان * گهى پيش اين و گهى پيش آن بسى گفت بر مرد و بىكاهلى * به لشكر شدند از سر يكدلى
به يك بار رو [ به ] محاربه و قتال آوردند و منجنيق‌ها را گشاد داده تيرباران كردند و فرمان شد تا لشكر و حشر خندق پرآب را از خاروخاشاك انباشته كردند و لشكر مغول به حصار برآمدند و علم‌ها برآوردند و از بانگ جوشن‌پوش دل زمين در خروش آوردند . [ بيت ]
چو كردند گرم آتش رزم را * فكندند باروى خوارزم را
اهالى شهر در دروب و محلات مجتمع شدند و بر هر درى حربى از سر گرفتند و نيزه و تير ، مردم را بر يكديگر مىدوختند و به قوارير نفط جان‌ها مىسوختند و چند روز متوالى بر اين منوال به مراسم حرب اقدام مىنمودند ، به مرتبه‌اى كه عدد كشتگان از حدّ و حصر بيرون شد . [ نظم ]
به يك هفته شد همچو درياى خون * ز شهر آوريدند مردم برون زن و كودك و مردم پيشه‌دار * ببردند با خويشتن صد هزار