افتاده است و هرگاه كه يكى به جد مىگردد ، ديگرى فرومىگذارد . از اين جهت كار خوارزم مانده است .
[ نظم ]
از آن كار خوارزم ماند اينچنين * كه ضدّند با يكديگر آن و اين
فراوان سپاه مغول كشته شد * تو گويى كه لشكر به خون كشته شد
چو بشنيد شاه جهان كدخداى * برنجيد از جوجى و جاغداى
همان در زمان از سر خشم شاه * فرستاد ايلچى سوى آن سپاه
كه پور كهن اگتاى شاه نو * از اين پس شما را بود پيشرو
ز گفتار و كردار او مگذريد * به فرمان او رزم پيش آوريد
چو فرمان شنيدند هردو پسر * هراسان شدند از خطاب پدر
همى رفت اگتاى روشنروان * گهى پيش اين و گهى پيش آن
بسى گفت بر مرد و بىكاهلى * به لشكر شدند از سر يكدلى
به يك بار رو [ به ] محاربه و قتال آوردند و منجنيقها را گشاد داده تيرباران كردند و فرمان شد تا لشكر و حشر خندق پرآب را از خاروخاشاك انباشته كردند و لشكر مغول به حصار برآمدند و علمها برآوردند و از بانگ جوشنپوش دل زمين در خروش آوردند .
[ بيت ]
چو كردند گرم آتش رزم را * فكندند باروى خوارزم را
اهالى شهر در دروب و محلات مجتمع شدند و بر هر درى حربى از سر گرفتند و نيزه و تير ، مردم را بر يكديگر مىدوختند و به قوارير نفط جانها مىسوختند و چند روز متوالى بر اين منوال به مراسم حرب اقدام مىنمودند ، به مرتبهاى كه عدد كشتگان از حدّ و حصر بيرون شد .
[ نظم ]
به يك هفته شد همچو درياى خون * ز شهر آوريدند مردم برون
زن و كودك و مردم پيشهدار * ببردند با خويشتن صد هزار