تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
مرغزارهاى كنار آب خشكار ، اسپان را فربه ساخت . چون تابستان به آخر رسيد از آنجا به ترمذ روان شد و ايلچى فرستاد كه ايل شوند و مخالفت ننمايند . [ نظم ]
وداع سر و تن كنيد * همه بر خود امروز شيون كنيد كه فردا نماند به ترمذ كسى * كه بر خان و مانشان بگريد بسى دل تيغ پولاد آيد به درد * بر آن‌كس كه با ما سگالد نبرد به پشتى بارو و شهر و حصار * كه مىكرد گرد جيحون به گردش گذار كسى درنيامد به فرمان‌برى * نمودند با شاه جنگ‌آورى
چون چنگيز خان به ترمذ رسيد به محاصره مشغول شد و از طرفين منجنيق به كار داشتند و چند روز آتش جنگ افروختند . [ نظم ]
به ده روز كردند بارو خراب * فكندند باروى ترمذ در آب همه مردم ترمذ از مرد و زن * به فرمان به صحرا شدند انجمن
و ياسا دادند تا اهالى آن را از صغير و كبير و جليل و حقير بر عادت مألوف بر مآت و الوف قسمت كردند و تمامت ايشان را به شمشير بگذرانيدند ، عساكر خون‌خوار و مردان روزگار : [ نظم ]
بكشتند چندان در آن بوم و بر * كه از خون روان گشت رود دگر زنى پير از آن قوم فرياد كرد * كه از جان من بر مياريد گرد كه تا من شما را دهم گوهرى * درخشنده همچون فلك اخترى چو جستند ، او گفت از ابر كف * فروبردم آن را به سان صدف و را چون صدف سينه بشكافتند * در او آن درّ بىبها يافتند از آن پس همه كشتگان را شكم * به اميد گوهر دريدند هم