مرغزارهاى كنار آب خشكار ، اسپان را فربه ساخت . چون تابستان به آخر رسيد از آنجا به ترمذ روان شد و ايلچى فرستاد كه ايل شوند و مخالفت ننمايند .
[ نظم ]
وداع سر و تن كنيد * همه بر خود امروز شيون كنيد
كه فردا نماند به ترمذ كسى * كه بر خان و مانشان بگريد بسى
دل تيغ پولاد آيد به درد * بر آنكس كه با ما سگالد نبرد
به پشتى بارو و شهر و حصار * كه مىكرد گرد جيحون به گردش گذار
كسى درنيامد به فرمانبرى * نمودند با شاه جنگآورى
چون چنگيز خان به ترمذ رسيد به محاصره مشغول شد و از طرفين منجنيق به كار داشتند و چند روز آتش جنگ افروختند .
[ نظم ]
به ده روز كردند بارو خراب * فكندند باروى ترمذ در آب
همه مردم ترمذ از مرد و زن * به فرمان به صحرا شدند انجمن
و ياسا دادند تا اهالى آن را از صغير و كبير و جليل و حقير بر عادت مألوف بر مآت و الوف قسمت كردند و تمامت ايشان را به شمشير بگذرانيدند ، عساكر خونخوار و مردان روزگار :
[ نظم ]
بكشتند چندان در آن بوم و بر * كه از خون روان گشت رود دگر
زنى پير از آن قوم فرياد كرد * كه از جان من بر مياريد گرد
كه تا من شما را دهم گوهرى * درخشنده همچون فلك اخترى
چو جستند ، او گفت از ابر كف * فروبردم آن را به سان صدف
و را چون صدف سينه بشكافتند * در او آن درّ بىبها يافتند
از آن پس همه كشتگان را شكم * به اميد گوهر دريدند هم