[ نظم ]
گرفتند سقناق را در حصار * بدانسان كه از سختى روزگار
به دو روز زير و زبر گشت شهر * همه خلق گشتند كشته به شهر
و حسن را در آن شهر پسرى بود حاجى مقبول نام ، او را به حكومت نصب كرد و از آنجا گذشته به يوزكند رسيد .
[ نظم ]
سپاهى روان شد سوى يوزكند * به يك شب گرفت و به يك روز كند
پس آنگاهشان عزم اشناس بود « 1 » * كه شهرى پر از رند و اوباش بود
كه ايشان به شوخى نمودند دست * به يكدم سراسر به پيوند بست
و چون خبرها به امير قتلق حاكم جند رسيد ، وهم و هراس در دل او افتاده ، شهر را بگذشت و روى بگريز نهاد و از راه بيابان به خوارزم رفت . جوجى ، جنتمور را به رسالت به جند فرستاد تا اهل آن شهر را نصيحت كرده ، ايل سازد . جنتمور بدانجا رسيد و در آنجا پيشوايى نبود . عوام غلبه كردند ، تا او را هلاك كنند . او به حسن تدبير و مدارا خود را خلاص كرده ، پيش جوجى آمد و صورت حال به عرض رسانيد . جوجى روان گشته ، به ظاهر جند رسيد . اهل شهر به غير از آنكه دروازهها بستند و به حصار درآمدند ، جسارتى ننمودند . لشكريان نردبانها نهاده به بالاى حصارى برآمدند و شهر را مسخر كردند .
[ نظم ]
چو مردم نكردند در جند جنگ * به كشتن مغل نيز نگشود چنگ
نشد كشته كس جز دو سه شوربخت * كه با جنتمور گفته بودند سخت
به صحرا شدند و همه خانه را * به فرمان سپردند بيگانه را
دو هفته غارت كرده ، باروى شهر را به زمين هموار كردند و على خواجه [ كه ] از غجدوان بخارا بود به حكومت آنجا نصب فرمود و شهر بارچين را اميرى با يك
هامش
( 1 ) . د 4472 : - بود .