گفت : « كفران نعمت بود كه ما از سلطان روگردان شويم و شهر بسپاريم » . و چون شب درآمد ، قراچه با لشكر خود از دروازهء صوفى خان بيرون رفت و ايل شد و در آن شب از همان دروازه ، سپاه مغول درآمدند و شهر را بگرفتند و على الصباح ، قراچه را با تمام لشكرش از تيغ بگذرانيدند .
[ بيت ]
بكشتند شهزادگان را به زار * كه ايلى پس از جنگ نايد به كار
و اهل اترار را به صحرا بردند و قتلعام كردند و غاير خان با بيست هزار مرد در قلعه رفت ، جمله دل از جان برداشته و فحواى همه مرگ راييم پير و جوان بر لوح ضمير نگاشته . مدّت يك ماه جنگ كردند و بسيارى از لشكر مغول به قتل آوردند و از سپاه غاير خان به غير از دو سه كس نماند و لشكر مغول به قلعه درآمدند .
[ نظم ]
چو اسب و سلاح و سپاهش نماند * به جز بام خانه پناهش نماند
گرفتندش آخر سپاه مغل * نهادند در يال اينال غل
و حصار را به زمين هموار كردند و بقيّة السيفى كه مانده بودند ، از رعايا و ارباب حرفه بعضى را به حبس و بعضى را جهات صناعات براندند و در آنوقت كه چنگيز خان از بخارا به سمرقند آمده بود متوجه شدند و غاير خان را در گوگسرا ، كأس فنا چشانيدند .
تتمهء داستان جوجى
جوجى برحسب فرمان متوجه جند شده بود ، در راه چون نزديك سقناق رسيدند ، حسن حاجى را كه از آن شهر بود به ايلچيگرى بدانجا فرستاد تا ايل شوند . عوام آن شهر از غايت سبكسرى او را به قتل آوردند . چون خبر « 1 » به جوجى رسيد از آن كار ناپسنديده غضبناك شد و رو به راه آورد و چون بدانجا رسيد ،
هامش
( 1 ) . د 4472 : - خبر .