چون شب درآمد ، امراى بخارا كه گوگ خان و حميد بودند و سونج خان و لشكر خان با سىهزار كس به عزم شبيخون بيرون آمدند جكداول سپاه چنگيز خان - كه عبارت از طلايه است - از ايشان خبر يافتند و تاختند و بنيادشان برانداختند .
[ نظم ]
دگر روز كاين شاه انجمپناه * به پرتو بپوشيد رخسار ماه
هر آنكس كه گرد بخارا بگشت * چو يك طشت خون ديد و يكپاره دشت
بزرگان بخارا را از ائمه و علما و اشراف از شهر بيرون آوردند و به اقامت مراسم انقياد و ايلى ، خلق را از آسيب تندباد قهر ، صيانت نمودند . چنگيز خان به عزم نظاره به شهر درآمد ؛ چون به مسجد جامع رسيد ، عالى عمارتى ديد ، به اندرون راند و پيش مقصوره بايستاد و پرسيد كه مقام سلطان است ؟ گفتند نى ، خانهء يزدان است .
از اسب پياده شد [ و ] بر دو پايهء منبر برآمده بنشست و لشكر را گفت : « در صحرا علف نيست كه اسبان را سير سازيد » . صندوقهايى كه در آنجانب بود از اجزا پرداختند و از جو پر كرده ، آخر اسبان ساختند و افسارشان به دست علما دادند و به اياغ داشتن مشغول شدند و به آهنگ مغولى سرود گفتند .
[ نظم ]
چنان دان كه يزدان به اهل خرد * نمايد همى بىنيازى خود
چه جاى جدل نيست خاموش باش * دهان را ببند و همه گوش باش
و از آنجا سوار شد و به مصلاى عيد راند و بر منبر برآمد و مردم شهر را جمع كرده آوردند .
[ نظم ]
چنين گفت كاى قوم ، خشم خدا * فرستاد ما را به سوى شما
شما با سپاهان به كردار بد * كشيديد خشم خدا سوى خود
و ترجمانى ايستاد ، هرچه او به مغولى مىگفت اين به پارسى ادا مىكرد و بعد از آنكه سخنى چند از اين نمط گفت كه هرچه در شهر به حسب ظاهر موجود است ،