و از آنجا ارسلان خان حاكم قوم قرليغ با قبيلهء خود از قباليق روى به لشكرگاه نهادند و به اردو پيوستند و ايدىقوت با قوم ايغور از بيشباليغ متصل شد و از الماليغ ، سقناق تكين با مردان كار به خدمت پيوست .
[ نظم ]
از اطراف ديگر بسى سروران * رسيدند با لشكر بىكران
به خدمت كمر چون به مدحت زبان * ببستند اين و گشادند آن
امّا لشكر قرقيز مخالفت كرده ، تقاعد نمودند . چنگيز خان ، جوجى را با لشكر گران بر سر ايشان فرستاد .
[ نظم ]
به شهزاده جوجى چنين گفت شاه * كه آهنگ قرقز بكن با سپاه
مسخر كن آن كشور و بوم را * بكش ياغى سركش شوم را
به فرمان روان گشت جوجى اغل * ابا او فراوان سپاه مغل
سر رود قرقيز يخ بسته بود * بر آن لشكر شاه بگذشت زود
و آن جماعت را در بيشهاى كه مسكن ايشان بود ، دريافت و بسيارى را به قتل آورد و اوراسوت سردار ايشان به ايلى گردن نهاد و جوجى از آنجا مراجعت نموده به خان پيوست .
[ نظم ]
چو شد راه ايران ز بدخواه پاك * به توران نماند از كسى هيچ باك
جهانجو ز هرسو سپه را بخواند * بر انديشهء جنگ سلطان براند
ورا كرد آگاه از عزم خويش * كسى را فرستاد از اردو به پيش
كه اى كشته تجّار را بىگناه * ز تو بهر ايشان منم كينهخواه
از آنجا لشكر ترتيب داده ، هركس از پيش خود در آب زده به شناه بگذشت و به آيين تمام متوجه اترار شدند و منازل و مراحل قطع مىكردند تا بدانجا رسيده فرود آمدند .