لشكر او جماعت تركان بودند ، از خيل خويشان مادرش كه ايشان را قنغليان و اورانيان مىخواندند .
در اثناى اين پريشانىها ، قصد كردند كه سلطان را بكشند و سبب آن بود كه از اهل ديوان خوارزم شاهى ، بدر الدين عميد از سلطان محمد متوهم شد و بگريخت و پناه به درگاه چنگيز خان برد و به تزوير ، مكتوبات از امراى سلطان محمد به چنگيز خان نوشت و اظهار اخلاص و مصادقت كرد و از زبان چنگيز خان نيز بر ظهر هريك به قبول آن مودّت نامهاى بنوشت و بهدست جاسوسى بفرستاد ، به نوعى كه آن مكتوبات به دست يكى از خاصّان سلطان افتاد و به عرض رسانيد ، چنانكه سلطان و امرا ، از يكديگر متوهم شدند و بدين سبب جمعى از امرا ، شبى از وهم خود قصد خوابگاه سلطان كردند و او واقف شده بود و خوابگاه بدل كرده و خرگاه بگذاشته . آن قوم در نيمشب دست به تير بردند . بامداد از زخم تير خرگاه را چون سوراخهاى غربال ديدند و چون سلطان سالم مانده بود آن جماعت كه بدان حركت شنيع اقدام نموده بودند ، بگريختند و پيش چنگيز خان رفتند و سلطان را بر باقى امرا نيز اعتمادى نماند و هر ميرى را به شهرى فرستاد و خوف و استشعار او زيادت شده به جانب نيشابور تعجيل نمود و در ثانى عشر صفر سنهء سبع عشر و ستّمائه مطابق ييلانييل بدانجا رسيد و از غايت اندوه و غفلت به نشاط و عشرت مشغول شد .
ذكر توجه چنگيز خان به ملك ايران
در تاريخ سنهء خمس عشر و ستّمائه هجرى ، مطابق توشقانييل ، چنگيز خان لشكر خود را ترتيب داده به جانب ايران روانه شد .
[ بيت ]
دل از كينه بر جنگ سلطان نهاد * مكافات را رو به ايران نهاد
و در اثناى راه از جوانب و اطراف لشكرها به او ملحق شدند .
چو وقت بهاران كز اطراف سيل * نمايد به درياى جوشنده ميل