تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
جمعى مىگفتند كه : « اگر طرف هندوستان و غزنين رويم ، مناسب‌تر مىنمايد » . سلطان اين رأى را پسنديده داشت و بدين عزم به بلخ آمد و در اين‌وقت پسرش سلطان ركن الدين - كه در عراق بود - عماد الملك ساوه را با تحف و هدايا پيش پدر فرستاد و او در نزد سلطان راه تمام داشت و به جهت حبّ وطن در خاطر سلطان نشاند كه : « چون اين جماعت مستولى شده‌اند ، خويشتن را از ايشان دور افكنيم و به جانب عراق رويم [ و ] لشكرهاى آنجا را جمع كنيم و روى به كار آريم » . و پسرش سلطان جلال الدين اين رأى را انكار مىنمود و مىگفت : « صواب آن است كه اگر سلطان به عراق رود ، لشكر به من دهد تا بروم و كنار جيحون را نگاه دارم . اگر آن طرف آب را بگيرند از اين‌جانب مانع شوم و نگذارم كه از آب بگذرند » . [ نظم ]
روم خيمه بر طرف جيحون زنم * ابا دشمنان دست در خون زنم چو با اين سپاه آيم آنجا فرود * بماند بدانديش زان سوى رود و گر برتر آيد ز ما بدكنش * ز مردم نباشيم در سرزنش
چون سلطان محمد از غلبهء خوف به سخن‌هاى ايشان التفات ننمود : [ نظم ]
سخن‌هاى پيرانهء آن جوان * بنشنيد « 1 » سلطان ناكاردان ورا گفت چون طالعم نيست يار « 2 » * نخواهم زدن دست در هيچ‌كار ندانست كين نيز كو مانع است * پسر را هم از سستى طالع است
عاقبت ، سلطان محمد رأى عماد الملك را مستحسن داشته عزيمت جانب عراق اختيار كرد و با عيش چون زهر تلخ از شهر بلخ روان شد و از آنجا يزك به پنج آب فرستاد تا از حوادث احوال باخبر باشند ، ناگاه خبر رسيد كه بخارا را گرفتند . در حال سلطان چهار تكبير فنا بر سلطنت خواند و عروس مملكت را سه طلاق بر گوشهء چادر بست ، چنانچه رجعت در آن صورت نمىبست و روى در راه نهاد و اغلب
هامش
( 1 ) . متن : نه بشيند . ( 2 ) . د 4472 : اين مصرع را ندارد .
ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 119 | شرف الدين على يزدى / سيد سعيد مير محمد صادق و عبدالحسين نوايى