سلطان جلال الدين پسرش چون ديد كه قلب لشكر بههم برآمد ، حمله آورده ، آن روز تا شب پاى جلادت فشرد و دستبردهاى مردانه نمود .
[ بيت ]
بيفشرد آن روز در جنگ پاى * نجنبيد چون كوه آهن ز جاى
و چون شب درآمد لشكر مغول به جانب چنگيز خان روانه شدند . چون بدانجا رسيدند ، صورت حال به عرض رسانيدند .
[ بيت ]
بگفتند در پيش شه آن سپاه * بد و نيك احوال خوارزمشاه
چنگيز خان را از آن خبر آتش قهر افروخته گشت .
ذكر تهيه اسباب مقاتلهء سلطان با چنگيز خان
چون خبر توجه چنگيز خان به يقين پيوست و سلطان از اندك سپاه مغول چنان دستبردى ديده بود ، خوف و هراس بر خاطر او استيلا يافت و از آنجا بازگشت و به سمرقند آمد و منجمان نيز گفتند سعود از درجات اوتاد ، طالع و عاشر ساقط است و نحوس ناظر ، چندانكه نيّر طالع و عاشر از درجات مظلمه نگذرد و بر هيچكارى كه مقابلهء خصمان باشد اقدام نتوان نمود ، اين سخن سبب زيادتى وهم و حيرت او شد .
[ نظم ]
چو شد بخت بيدار او جفت خواب * برو بسته شد راه و رأى صواب
پشيمان شد از هرچه خود كرده بود * و ليكن ندامت نمىداشت سود
و در آنوقت با او چهارصدهزار مرد مكمّل آراسته بود . از آنجا پنجاه هزار مرد به محافظت اترار پيش غاير خان فرستاد و بعد از توجّه لشكر مغول ، قراچهء حاجب را با ده هزار مرد ديگر به جانب او روانه داشت و سى هزار مرد به ضبط بخارا معيّن گردانيد و صد و ده هزار مرد در سمرقند بگذاشت و از آن جمله شصت هزار از