خونهاى تازه ، و در ميان افكندگان مجروحى يافتند و از او استكشاف حال نمودند ، معلوم شد كه لشكر جوجى بوده است كه با توقتغان جنگ كرده است و غالب آمده و همان روز روان شده . سلطان در قفاى ايشان روى به راه نهاد .
داستان جنگ سلطان محمد با لشكر مغول « 1 »
[ نظم ]
روز ديگر كاين جهان پرغرور * يافت از سرچشمهء خورشيد نور
ترك روز آخر ابا زرّين سپر * هندوى شب را به تيغ افكند سر
سلطان به ايشان رسيد و جنگ را آماده شد .
[ بيت ]
درآورد لشكر به صحراى جنگ * و ليكن مغل را نبد راى جنگ
چون سپاه سلطان مصاف جستند ، مغول از مقابله و مقاتله تقاعد نموده ، گفتند :
[ نظم ]
مكن شهريارا جوانى مكن * چنين بر بلا كامرانى مكن
مكن شهريارا دل ما نژند * مياور به جان خود از ما گزند
كه چنگيز خان بهر كار دگر * فرستاد ما را بدين بوم و بر
نداريم از آن شاه لشكرپناه * اجازت به پيكار خوارزمشاه
برآشفت سلطان ز گفتارشان * برانگيخت لشكر به پيكارشان
جماعت مغول چون ديدند كه لشكر سلطان [ روى ] بديشان نهاد ، به ضرورت به جنگ مشغول شدند .
سپاه مغول اندكى بود ليك * ز صد مرد بد به يكى مرد نيك
نهادند رو سوى سلطان چو ديو * دريدند قلب و برآمد غريو
در آن روز سلطان گردون سرير * به يك تاختن خواست شد دستگير
هامش
( 1 ) . فقط د : 1 / 1520 .