بخارا شد و از هشتم شعبان تا دهم شوال در آنجا اقامت نمود و چون موسم بهار بود ، به اتفاق روزگار ، جوانى از سر گرفت و به استماع نغمات ارغنونى « 1 » و مداومت شراب ارغوانى مشغول گشت .
[ رباعى ]
كايّام گل است و بس نماند مى خور * گل خود چه كه تا نفس نماند مى خور
ابا گردش ايّام در اين دير خراب * بس ديرنه زود كس نماند مى خور
و بعد از آن لشكرهاى آن حدود و نواحى را گردآورده متوجه سمرقند شد كه آنجا پاى سازد و در آن هنگام كه سلطان عثمان با گور خان ياغى « 2 » شده بودند و با سلطان محمد اظهار متابعت و انقياد كرد و خطبه و سكه به نام سلطان محمد كرد و سلطان ، دختر خود را - خواند « 3 » سلطان - به او داد و بعد از آن ، از سلطان عثمان آثار مخالفت به ظهور پيوست و حركات ناپسنديده در وجود آمد . سلطان او را به قتل آورد و سمرقند را پاىتخت ساخت و در آنجا مسجد جامع بنا نهاد و چون در اين وقت به سمرقند رسيد ، يك چندى نيز از سر نخوت بلكه از روى غفلت بساط طرب و عيش بگسترد . و در آن اثنا آوازهء حركت توقتغان از قبايل مركيت به جانب دشت - [ كه ] موضع اقامت قنغليان بود - بشنيد ، از آنجا به راه بخارا به جانب جند رفت . و چون به جند رسيد ، خبر يافت كه جوجى با لشكر بسيار در عقب ايشان است . سلطان احتياط را باز به سمرقند آمد و لشكرى كه باقى مانده بود گرفته ، به جند رفت و از آنجا متوجه ايشان شد .
[ نظم ]
سپه با خود از جند چندان ببرد * كه نتواند آنجا محاسب شمرد
وز آنجا درآمد به سرحدّ ترك * چو كوه گران با سپاه سترك
به جاه و سپاه آنچنان غره بود * كه خورشيد در چشم او ذرّه بود
و چون در ميان دو رودخانهء قبلى ( ؟ ) و قمج ( ؟ ) رسيد ، كشتگان بىاندازه ديد و
هامش
( 1 ) . متن : ارغوانى .
( 2 ) . د 4472 : - ياغى .
( 3 ) . متن : خان .