خود كه به مرتبهء قارون رسيده بود ، راى زد كه آنچه از خزانه تلف شده ، از غنايمى كه لشكر گرفتهاند عوض بايد ساخت . امرا چون اين صورت معلوم كردند متفرق شدند و دم طغيان و استغنا زدند و هركس به جايى رفت و چون كوشلك از اين معنى واقف شد ، تاخت كرده گور خان را بىخبر فروگرفت .
[ نظم ]
چنان با سپاه آمد از سوى شرق * كه گويى همى آمد از ميغ برق
فرود آمد او بر سر گور خان * كه لشكر نبد بر در گور خان
و به تمام ، ملك و مالش كه با خزانه جمع كرده بود ، در تحت تصرف آورد .
[ بيت ]
به جان ، كوشلك گرچه دادش امان * ولى بستد از دست او خانومان
و چون گور خان بعد از اين واقعه دو سال بزيست و چون مدّت عمرش به نود و پنج سال رسيد ، از دنيا رحلت كرد .
[ نظم ]
اگر صد سال مانى ور يكى روز * ببايد رفت از اين كاخ دلافروز
از آن سرد آمد اين قصر دلآويز * كه چون جا گرم كردى گويدت خيز
ذكر پادشاهى كوشلك لعين و شرح بيداد آن عدوى دين
چون گور خان از عالم فانى برفت ، پادشاهى آن نواحى بر كوشلك مقرّر گشت و او بتپرست بود و زنش بر دين عيسى - عليه السلام .
[ بيت ]
زنش بود ترسا و خود بتپرست * از او دين اسلام را بد شكست
پيوسته مسلمانان را به دين خود دعوت كردى .
[ بيت ]
كه از دين احمد مبرّا شويد * همه بت پرستيد و ترسا شويد
هركس كه قبول نكردى او را به قتل آوردى .