و كوشلك بعد از قتل پدر پناه به گور خان آورده بود . چون دانست كه امراى گور خان در جانب مشرق پاى از جادهء متابعت بيرون نهادهاند و مخالفت سلطان عثمان حاكم سمرقند نيز با گور خان معلوم كرده ،
[ نظم ]
چنين گفت يك روز با گور خان * كهاى شاه نامآور مهربان
كنون مدّتى شد كه از قوم خويش * نه بيگانه را يار ديدم نه خويش
سپاه است در بيشباليغ مرا * همان در حدود قبالغ مرا
چو سردارشان نيست سرگشتهاند * سراسيمه و بخت برگشتهاند
چو چنگيز خان در ديار ختاست * همه كار ايشان توان كرد راست
[ رباعى ]
حقا كه اگر چو مرغ پر داشتمى * روزى ز تو صد بار خبر داشتمى
گر واقعهء راه نبودى در پيش * كى ديده ز ديدار تو برداشتمى
[ نظم ]
كنم گرد خيل پراكنده را * اگر شاه فرمان دهد بنده را
بيايم به خدمت ببندم كمر * بر گور خان همچو پيش پدر
چو باشد برم لشكر نايمان * شود ايمن اين كشور اندر ميان
ز سادهدلى گور خان گفتنش * شنيد و بهى ديد در رفتنش
گور خان او را لقب خانى داد و روان ساخت . چون كوشلك برفت و قوم پراكنده خود را جمع آورد و آوازهء او منتشر شد ، در ميان لشكر قراختاى هركه به دو تعلّق داشت نزديك او روى آورد .
[ بيت ]
برو گرد شد لشكر نايمان * كه بودند هريك به جايى نهان
و چون به حدود ايمل و قياليق رسيد ، توقيان امير مركيت كه او نيز از آوازهء صولت چنگيز خان گريخته بود به دو پيوست .