آورند و اگر كسى در اين باب تقصير كند يا تغافل ورزد ، يك سوار فرستند تا بر آن جمله كه فرمان شده باشد ، تأديب او كند و اگر به سر او فرمان باشد ، بردارند .
ديگر آنكه هيچ آفريده از دهچه و هزاره و صدهء خود بهجاى ديگر نتواند رفت و به ديگرى پناه نتواند برد و هيچكس را ياراى آن نباشد كه كسى را به خود راه دهد و اگر بر خلاف اين ظهور يابد آنكس را در حضور خلايق بكشند تا عبرت ديگران باشد و آنكس را كه او را راه به خود داده باشد ، عذاب و عقاب كنند و از ترس اين عقوبت هيچ آفريدهء ديگرى را به خويش راه نتواند داد و از اين جهت هيچكس به كلانتر خود نازش نتواند كرد .
داستان گور خان و كوشلك
گور خان لقب سلاطين قراختاست ؛ ايشان پادشاه خود را گور خان گويند يعنى خان خانان و گويند اصل ايشان از ختاى است و در آنجا از جملهء مشاهير و معتبران بودهاند و به مدّتى پيش از ولادت چنگيز خان به واسطهء حادثهاى كه روى نموده بود از ختاى هشتاد نفر از اهل قبيله و به روايتى گروه انبوه بيرون آمدند و چون به حدود قرقيز رسيدند ، ميان ايشان و اقوام آنجا محاربه و مناقشه افتاد و بر يكديگر تاخت مىكردند و از آنجا گذشتند و به ايمل درآمدند و در آنجا شهرى بنا نهادند و در آن حدود اتراك و اقوام بسيار جمع آمدند چنانچه چهل هزار خانهوار بودند و در شهر بلاساغون - كه مغول آن را غوباليغ گويد ، يعنى شهر خوب - و در او خانى بود از نسل افراسياب و چون قوّتى چندان نداشت از قبايل تركان قرلغ و قنغلى بر او زيادتى مىكردند و بر حواشى او مىزدند و چون خبر و شوكت قراختاى بشنيد ، ايلچى به گور خان فرستاد و اظهار عجز كرد و التماس حركت او به دار الملك خود نمود تا مملكت خود را به دست او باز دهد و از شرّ مخالفت ايمن گردد و گور خان به التماس او از بلاساقون « 1 » آمد و بىزحمتى بر تخت خانى نشست و نام خانى از نبيرهء
هامش
( 1 ) . متن : بلاساغون .