دشمن پشته ايست . وظيفه آن است كه توق را بر بالاى پشته برآوريم تا شكست بر دشمن افتد » .
[ نظم ]
به گفت و برانگيخت اسب نبرد * ابا توق آهنگ آن پشته كرد
به بالا برآورد فرخنده توغ * كه مىداد چون شمع گردون فروغ
برآورد از آن پشته بانگ و غريو * كه اينك تموچين كيهان خديو
تموچين از غايت شجاعت و فرط جلادت فدايى شده از دشمن نينديشيد و در موضع قلاچين ايمت بر دشمن تاخته .
[ نظم ]
چو ابر و هوا درهم آميختند * چو باران ز تن خون فروريختند
بكردند جنگى كه گردون پير * ندارد به ياد آنچنان دار و گير
و سنگون پسر اونگ خان زخمدار شد و بسيارى از قوم كراييت به قتل آمدند .
نظم
برآمد ز قوم كرايت نفير * كه شد خسته رخسار سنگون به تير
چنان لشكر دشمنان گشت پست * كه از اونگ خان خواست آمد شكست
چو ايشان فشردند برجاى پاى * تموچين به ايشان رها كرد جاى
به سرچشمهء بالجونه شتافت * در آن بوم يك چند آرام يافت
و لشكر تموچين كه پراكنده شده بودند از هرطرف در آن سرچشمه جمع آمدند و آن چشمهاى بود شور و آب اندك داشت .
بيت
به سختى ز گل مىفشردند آب * نه در چشمه آب و نه در چشم خواب
سيور غامشى كردن و تعيين مناصب نمودن تموچين قومى را كه در آن نبرد بودند
در آن حال قراچارنويان با تموچين گفت كه هركسى كه در اين جنگ ما بود ، از