تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
حال در خلوت با خاتون خود مىگفت ؛ دو كودك از گله ، شير آورده بودند نام ايشان باتا و قشلق ؛ از بيرون خرگاه اين سخن بشنيدند . [ نظم ]
نمىخواستند از دل و كيش پاك * كه ناگه شود بيگناهى هلاك دو بيدار بخت و دو جوينده كام * كه بودند باتا و قشلق به نام برفتند پيش تموچين به راز * سخنهاى بشنيده گفتند باز
تموچين اين سخن استماع نموده ، ملول شد و با قراچارنويان مشورت كرده خيمه‌ها برجاى بگذاشت و به دامن كوه بيرون رفت . [ نظم ]
تموچين چو شاه جهان خواست بود * ز بختش همه كارها راست بود سپه را تموچين لشكر پناه * به‌جاى دگر برد از آن جايگاه پديدار كرد از پى آن گروه * خجسته پناهى به دامان كوه
اونگ خان همان شب با لشكر فراوان به مخيّم او رسيد . چون آتش بسيار افروخته ديد ، [ بيت ]
بفرمود تا تيرباران كنند * هوا را چو ابر بهاران كنند
و چون آواز مردم نشنيدند به خيمه‌ها درآمدند ، هيچ‌كس را نيافتند . در عقب روان شدند . قراول تموچين خبر رسانيد كه اونگ خان رسيد . [ نظم ]
درون تموچين از آن شد دژم * كه او لشكر خويشتن ديد كم چنين گفت با كاردانان خويش * كه اين كار چون برد خواهيم پيش

نبرد تموچين با اونگ خان

چون لشكر اونگ خان نزديك رسيد ، قويولدانويان با تموچين گفت كه : « در عقب