كه سرما و برف و دمه گشت يار * سپاهى كه با بيروق نامدار
بر آنها كه بودند نيرنگساز * در آن جنگ و پيكار بودند باز « 1 »
ز تاريكى و برف و باد و دمه * سراسيمه گشتند و حيران همه
رسيد اندر آن قوم خشم خدا * ز سرما بيفسردشان دست و پا
تبه گشت بسيار كس ز اندر گروه * بسى گمره افتاد از تيغ كوه
به كوهى كه بد موضع كارزار * بدانديش را شد چنين كار زار
هر آنكس كه بد زنده مانده به جا * برفتند سرگشته و بىنوا
نكردى كسى جنگ و بگريختند * از ايشان دو باهم نياميختند
بدگويى كردن جاموقه به قصد تموچين نزد سنگون پسر اونگ خان
چون تموچين مدّت هشت سال پيش اونگ خان به اطوار مختلف به سر برد و به قرب و نزديكى و به مرتبهء فرزندى و اتحاد رسيد ، امرا و خويشان او حسد بردند و شباهنگ كمر بر ممر انتهاز فرصت انداختند . و حبايل غدر بر تقبيح صورت او بساختند . جاموقه - كه مهتر جاجرات بود - با تموچين كينهاى ديرينه داشت ؛ پيش سنگون پسر اونگ خان بدگويى او كرد و گفت تموچين قوّت گرفته است و با تايانگ خان دوستى مىكند و مدد مىطلبد و مىخواهد كه مملكت از دست شما به در برد و سنگون اين سخنها را انهاى راى پدر گردانيد ، باور نداشت . دگربار از غايت خبث نفس ، همين پيغام داد و گفت :
[ نظم ]
ز پور يسوكا پرانديشه باش * در انديشهء آن جفا پيشه باش
كه گر چارهء او نسازى تو زود * برآرد از اين دودمان تو دود
بترسيد از گفتش اونگ خان * بگرديدش از بيم رنگ از رخان
با امرا مشورت كرده به قصد تموچين اتفاق نمودند . يكى از امرا ، صورت اين
هامش
( 1 ) . متن : يار .