كوكر را - كه آخر كار او موافق اول حال نيامد - هم گرفتهاند . آرى بسيار كس در مبادى امور ، جمال حال را به زلف و خال مكر و احتيال بيارايند و در فرجام از قبح فعال و زشتكردارى شرمسارى برند ، و بسى مردم در ابتداى امر چهرهء بندگى و خدمتكارى به گلگونهء فرمانبردارى و طاعتگزارى برافروزند و عاقبت چون آينهء امتحان در ميان آيد ، سياهرويى و زردرخسارى كشند .
[ شعر ]
لكلّ إلى شأو العلى حركات * و لكن عزيز فى الرجال ثبات
روز عروسى شود شانه حكايت كند * هركه به موى دروغ زلف نهد بر عذار
به تخصيص در حضرت صاحبقرانى كه نقش نگين پادشاهى و طراز خلعت فرمانروايى او « راستى رستى » باشد هركه در اين دولت روزافزون قدم اخلاص به راستى نهد ، البته كعبهء مقصودش مطاف ساعى اميد گردد ، و هركه در جادهء خدمت اين اقبال بىانتقال ، انديشهء كجى به خاطر راه دهد از تيه خسارت و خذلان جاودان نجات نيابد .
[ رباعى ]
پرسيد ز من يكى كه اين ره چونست * گر راست روى مبارك و ميمونست
ور ز انكه نه بر طريق شايسته روى * افزون ز هزار نيزه بالا خونست
حال آنكه شيخهء كوكر هم در اوايل اين يورش « 1 » فرخندهمآل به سعادت ملازمت موكب گيتىگشاى فايز شد و از نوازش و تربيت پادشاهانه بلندپايه و سرافراز گشت ، به حيثيتى كه در حدود هندوستان هركجا هندوان به دو توسل نمودند كه ما از اتباع و اشياع شيخهء كوكريم ، ايشان را غارت نكردند و اسير نگرفتند ، و در ميان دو آب درياى گنگ و درياى جون اجازت طلبيد كه به ولايت خود رود و ساورى نسق كرده ، در لب آب بياه - كه آن را آب لهاور نيز خوانند - به معسكر ظفرپناه پيوندد . و چون رخصت يافته ، به مقام خود بازگشت ، بساط نشاط بگسترد و مجلس عيش و
هامش
( 1 ) . ع : يرش .