[ بيت ]
دادگر زى ز انكه اندر آفتاب روز حشر * سايه حق بر پادشاه دادگر خواهد فكند
و هم در آن روز حكم صادر شد كه امير جهانشاه - كه از امراى جوانغار بود و پيش از اين به هفتهاى بهطرف بالا آبجون به تاخت رفته - بيايد ، و با ديگر امرا به احراز فضيلت غزو كفار فايز و بهرهور گردد و امير جهانشاه برحسب فرمان به درگاه اسلامپناه شتافت .
گفتار در تاخت فرمودن به كوه سوالك
حضرت صاحبقران روز شنبه دهم ماه جمادى الاول به عزم تاخت كوه سوالك سوار شد و در آن دره رايى بود بهروزنام ، و به حقيقت تيرهرايى بود بد روز و بدفرجام ؛ خلقى بسيار جمع كرده و حشرى بىحدوشمار « 1 » فراهم آورده و به حصانت كوه و محكمى جاى مغرور شده و فريفتهء پندار گشته . عساكر گردونمآثر از ميمنهء اميرزاده پير محمد و امير سليمان شاه و از ميسره اميرزاده سلطان حسين و امير جهانشاه و در هراول قول امير شيخ نور الدين و امير شاه ملك و ساير امراى برانغار و جوانغار و قلب ، دست جلادت و زبان سعادت به غزو كفار و تسبيح ملك جبار گشاده ، روى به آن گمراهان نهادند و حضرت صاحبقران در دهانهء « 2 » آن دره ، چون كلمهء توحيد در دهان منافقان غره نزول فرمود و توقف نموده و فرّ افسر فرقدسايش همه را قوت دل و نيروى بازو افزوده ، در زمان ، تيغ غازيان سراندازى آغاز نهاده و زاغ كمان مجاهدان عقابان جانشكار را پرواز داد . خنجر زمردشكل الماسفعل را دل و ديدهء گمراهان نكوهيدهفرجام نيام شد و تمام سنگ و خاك آن دره از خون هندوان شبه رنگ لعلفام گشت « 3 » .
[ نظم ]
تن كافران ، خاك شد زير نعل * ز خون ، سنگ آن دره مجموع لعل
نهال سنان را ز نصرت بهار * ز سرهاى گبران برآورده بار
هامش
( 1 ) . م : بىشمار .
( 2 ) . ع : دهنه .
( 3 ) . ع : شد .