زمانى ز شغل جهان بگذريم * به مرجان پرورده ، جانپروريم
به رسم فريدون و آيين كى * ستانيم داد و دل از رود و مى
تا خاطر همايون حضرت صاحبقرانى به نشاط عيش و كامرانى فرمود و نهال فرح و شادمانى در رياض حصول امانى نشو و نما نمود و از نسيم بادهء مشكبوى ، مشام بهجت و سرور معطّر گشت و از صفاى جام خسروانى نزهتگاه جمعيت و حضور ، منوّر شد و در آن بزم دلگشاى فرحافزاى عاطفت حضرت صاحبقران پرتو نوازش و تربيت بر تفقّد احوال شاهزادگان و امرا و اركان دولت انداخت و همه را به جزايل مواهب پادشاهانه و جلايل عطايا و منح بىكرانه ، بلندپايه و سرافراز ساخت و صداى سرود قوپوزچيان خوش الحان ، زهرهء رامشگر را به نشاط درآورده ، ساز طرب را به اين ترانهء دلنواز بنواخت .
[ نظم ]
كه اى صاحبقران دادگستر * به فرمان تو بادا هفت كشور
غمى باد آنكه او شادت نخواهد * خراب آنكس كه آبادت نخواهد
سرى كز طوق تو جويد خدايى * مباد از بند بيدادش رهايى
مبادا بىتو هفت اقليم را نور * غبار چشمزخم از دولتت دور
روز پنجشنبه شانزدهم ماه فوجى از لشكريان بر در دروازهء دهلى جمع شده بودند و چون سباع شكارجوى - كه در گلهء گور و آهو افتد و مانند عقاب شكوهمند كه قصد مرغان ضعيف به به نيت كند - بر مردم حمله مىبردند و متعرض رعايا مىشدند . حكم جهان مطاع به صدور پيوست كه امراى عظام به منع آن طايفه اقدام نمايند ، اما چون ارادت قديم به تخريب آن بلاد و تعذيب اهالى آن تعلق گرفته بود ، اسباب آن دست فراهم داد .
از آنجمله در اثناى آنحال ، حضرت عاليات چلپان ملكآغا و ديگر خواتين به عزم تماشاى هزار ستون - كه ملك جونه در جهانپناه احداث نموده بود - به شهر درآمدند و امراى ديوان اعلى و بتكچيان مثل جلال الاسلام و ديگر اهل قلم ، به در دروازه نشسته بودند و توجيه مال امانى نسق مىكردند ، و هم در آنحال ، چند هزار