( 1 ) حسن ( ع ) با مردم نماز خواند و امام همچنان افتاده بود و از فرقش خون ميريخت ، پس از نماز ، حسن ( ع ) ، سر پدر را بدامان گرفت و درحالىكه قطرات اشك بر چهرهاش ميريخت :
- كدامين جنايتكار با شما چنين كرد ؟
- همان پسر زن يهودى ، عبد الرحمن بن ملجم .
- از كجا فرار كرد ؟
- لازم نيست كسى بدنبالش برود به زودى در مسجد ( كنده ) مىآورندش ، لحظهاى نگذشت كه فرياد مردم بلند شد و تبهكار را كه سرش برهنه و بازوانش بسته بود بحضور آوردند « 11 » . حسن ( ع ) به تبهكار فرمود :
اى لعنت شده ! امير المؤمنين و امام المسلمين را كشتى ، اين پاداش خير خواهىهاى او بود كه پناهت داد و به خود نزديكت ساخت و اكنون پاداش خدمات او را چنين دادى ؟ و بعد بپدرش كه ديدگانش در پردهاى از خون فرو بسته بود ، گفت :
پدر ! اين دشمن خدا و دشمن تو است كه بتوفيق خدا او را گرفتيم ، امام ديدگان خود را گشود و به آهستگى گفت :
حادثهء بزرگى بوجود آوردى و كارى خطرناك انجام دادى ، اين من نبودم كه به تو مهربانىها كردم و بخششها نمودم ، آيا اين پاداش خدمات من بود ؟
هامش
( 11 ) - مسعودى مىنويسد : مردم پسر ملجم را در حال فرار احاطه كردند و سنگبارانش نمودند ، مغيرة بن نوفل ضربهاى بر او نواخت و بزمينش انداخت و او را گرفتند و به مسجد آوردند ( مروج الذهب ) .