« اثير بن عمرو سكونى » « 12 » بود كه گفت جگر تازهء گوسفندى را آوردند و رگى از آن را داخل جراحت سر امام كرد و بيرون آورد و ديد سفيدى مغز سر بر آن نشسته و ضربت تا مغز امام فرود آمده است ، اثير ، وحشت زده به امام گفت :
اى امير المؤمنين ! وصايايت را بگذار كه خواهى مرد . « 13 »
( 1 ) حسن ( ع ) سراسيمه و گريان آنچنان كه قلبش در آتشى از اندوه ميسوخت ، به امام گفت :
پدرم ! پشتم را بمرگت شكستى ، چگونه ميتوانم ترا با اين حالت ببينم ؟
امام به نرمى و آرامى چنين پاسخش داد :
پسرم ! ديگر از امروز ببعد بر من غم مخور و زارى مكن ، امروز جدت پيامبر و جدهات خديجه و مادرت زهرا ( ع ) را ديدار ميكنم و فرشتگان هر لحظه قدوم مرا انتظار ميكشند ، پس بر من اندوه مبر و گريه مكن .
زهرى كه از شمشير تبهكار چكيده بود در خون امام اثر كرد و چهرهء درخشانش بزردى گرائيد ولى يك لحظه هم از ياد خدا غافل نماند و به پيشگاه پروردگارش عرضه ميداشت :
« خدايا ! همراهى پيامبران و اوصياء آنها را از تو ميخواهم و درجات بهشتى را از تو مسئلت دارم » .
هامش
( 12 ) - اثير بن عمرو سكونى يكى از پزشكان و جراحان ماهر كوفه و صاحب كرسى تدريس بود كه صحرائى را بنام او ، اثير نام نهادند .
( 13 ) - الاستيعاب ، جلد 2 .