( 1 ) سراپاى حسن ( ع ) را وحشتى بزرگ فرا گرفت و اندامش بلرزيد و با اضطراب پرسيد :
- اين فاجعه ، كى اتفاق مىافتد ؟
- خداوند در قرآن ميفرمايد : « هيچكس نميداند فردا چه بدست مىآورد و در كدام سرزمين ميميرد » « 7 » ولى حبيب من ، پيامبر خدا فرمود اين حادثه در دههء آخر ماه رمضان رخ ميدهد و قاتل من ، پسر ملجم است .
- حال كه قاتلت را مىشناسى او را بكش .
- قبل از جنايت ، قصاص جايز نيست ، هنوز او كارى نكرده است .
امام بفرزندش سوگند داد كه بخانهاش برگردد و بخوابد و حسن ( ع ) چارهاى جز اطاعت نيافت . « 8 »
و امام در تاريكى سحرگاهى از خانه به مسجد رفت .
در روايات آمده است كه بهنگام سحر ، خداوند بر دلهاى مؤمنان تجلى مىكند و رحمتش را جريان ميدهد و خير و سعادت عنايت ميفرمايد .
امام كه به مسجد رسيد مردم را براى عبادت خدا و مناجات با پروردگار از خواب بيدار كرد و بعد خود به نماز ايستاد و چون اندام رسايش در برابر خداى بزرگش كه يك عمر به پرستش ذات كبريائى او قيام كرده بود ، به خاك افتاد و ياد خدا در ميان لبهاى پاكش بزمزمه نشست ، پسر ملجم تبهكار ، شمشيرى به كشيد و فرياد زد :
هامش
( 7 ) - سورهء لقمان ، آيه 34 .
( 8 ) - در استيعاب آمده كه حسن هم با امام از خانه بيرون رفت و از او جدا نشد .