( 1 ) « سعد » در آن حكميت بر طبق رضاى خدا داورى كرد و اگر خدا از آن حكم راضى نبود پيغمبر برأى سعد رضايت نميداد » .
هامش
بود و در التزام پيغمبر در جنگ بدر شركت كرد ، چون پيغمبر متوجه بدر شد به او خبر رسيد كه گروه قريش به جنگ او مىآيند ، پيغمبر در اين باره با يارانش بمشورت پرداخت . مقداد و ابو بكر اطاعت خود را اعلام داشتند ، پيغمبر به انصار نظر انداخت ، زيرا اكثريت سپاهش را آنها تشكيل ميدادند ، سعد فهميد كه پيغمبر نظر آنها را ميخواهد و عرضه داشت يا رسول اللّه مثل اينكه عقيدهء ما را ميخواهى ؟
فرمود : بلى . سعد گفت : اى رسول خدا ما به تو ايمان آورديم و پيامبريت را تصديق كرديم و گواهى داديم كه رسالت تو بر حق است و اكنون با تو باستوارى پيمان مىبنديم ، هر جا ميخواهى برو كه ما هم با تو هستيم به آن خدائى كه ترا به حق برانگيخت اگر لازم باشد كه در اين دريا فرو رويم باكى نداريم و حتى يك نفر از ما مخالفت نمىكند و هرگز از جنگ با دشمن پروائى نداريم ، پايدارى ما در معركهء نبرد پديدهء عقيدهء راستين ما بديدار خداست اميد آنكه خداوند ترا از ما خشنود و مسرور ببيند ، پس ما را به عنايت خداوندى بمبارزهء دشمن حركت بده ، پيغمبر از سخنان سعد شادمان شد و آمادهء جنگ گشت .
در جنگ خندق ، سعد بجنگ دشمن بيرون آمد ، زرهى تنگ پوشيده و بازوانش از آن بيرون بود و حربهاى در دست داشت و اين رجز ميخواند :
با درنگ اندكى قهرمان جنگ به افتخار ميرسد .
و از مرگ هراسى نيست وقتى كه اجل فرا رسد .
مادرش به او گفت : الحق اى پسرم كه مردانگى را تمام كردى .
در حين نبرد تيرى به او خورد و رگ بازويش را بريد ، وقتى كه يهود بنى قريظه حاضر بقبول حكميت شدند ، سعد بعنوان حكم انتخاب شد و وقتى كه وارد جلسهء داورى شد پيغمبر فرمود به احترام آقاى خود و بهترين خود برخيزيد . سعد همچنان مجروح بود و پيغمبر به او فرمود اى سعد دربارهء اين يهوديان داورى كن .
سعد گفت رأى من اينست كه مردهاشان كشته شوند و زنهايشان اسير گردند ، پيغمبر فرمود بر طبق حكم خدا داورى كردى ، در اين وقت جراحت سعد پاره شد و