و مردم را از گمراهى و عنادشان به سكون و رشاد بكشاند لذا به فرزندش حسن رو كرد و گفت : برخيز پسرم دربارهء ابو موسى و عمرو عاص چيزى بگوى .
( 1 ) حسن ( ع ) برخاست و بر منبر بالا رفت و چنين گفت :
« اى مردم ! دربارهء اين دو مرد كه به حكميت انتخاب شدند سخن بسيار گفتند ، ما آنها را انتخاب كرديم تا از قرآن بر ضد هوسها حكم دهند ، ولى آنها از هوس خود عليه قرآن حكم دادند . بنابراين ، چنين كسانى را نبايد حكم گفت بلكه آنها محكوم عليه هستند .
« ابو موسى » در اينكه « عبد اللّه عمر » را خليفه خواند در سه مورد اشتباه كرد : اول اينكه « ابو موسى » بر خلاف رأى « عمر » سخن گفت ، زيرا « عمر » از پسرش راضى نبود و او را جزء شورى قرار نداد ديگر آنكه معلوم نبود او به چنين كارى رضايت دهد « 12 » و در مرحلهء سوم اصولا انصار و مهاجرين ، « عبد اللّه عمر » را به چيزى نمىگرفتند و آنها كه حل و عقد امور و داورى مردمان بعهدهشان بود كارى به او وانميگذاردند .
« اگر ميخواهيد داورى درست را ببينيد حكميت « سعد بن معاذ » را در مورد « بنى قريظه » به ياد آوريد « 13 » .
هامش
( 12 ) - الامامة و السياسة .
( 13 ) - سعد بن معاذ بن نعمان انصارى از قبيلهء اوس است كه بدست مصعب بن عمير كه از طرف پيغمبر براى تبليغ و تعليم مردم بمدينه رفته بود مسلمان شد و چون اسلام آورد به قبيلهء بنى عبد الاشهل گفت : حرف زدن با مردان و زنان شما بر من حرام است تا اينكه مسلمان شويد و آنها مسلمان شدند و سعد از مسلمانان پرخيروبركت