( 1 ) امام همچنان ساكت مانده بود و چيزى نمىگفت ، اندوه و غمى بزرگ بر دلش سنگينى ميكرد ، زيرا ميديد كه چگونه سپاه نيرومندش را حيلهء پسر عاص بگودال جهل و بدبختى افكند و اكنون او توانائى آن را ندارد كه اين گروه فريب خورده را هدايت كند و به راه حقيقت و درستى بازگرداند و ديگر آن نفوذ و قدرت خود را در ميان اين گروه از دست داده است چنان كه خود فرمود :
- من ديروز امير شما بودم و امروز مأمورم ، ديروز من شما را ، نهى ميكردم و امروز شما من را .
متمردين ، امام را بقبول حكميت مجبور كردند ، ولى به اين اندازه هم قناعت نكرده از او خواستند كه عنصر خيانتكار و پست و دنياپرستى بمانند « ابو موسى » را بنمايندگى خود در حكميت تعيين فرمايد ، همان ابو موساى خائنى كه مردم كوفه را از حمايت امام بازميداشت .
ولى متمردين دور امام را گرفتند و گفتند :
- ما ابو موسى را براى نمايندگى ميخواهيم .
- شما در آغاز امر ، فرمان مرا نپذيرفتيد ، اكنون هم داريد عصيان مىكنيد ، من بنمايندگى « ابو موسى » رضايت نمىدهم . آنها با لجاجت و پافشارى فرياد زدند :
- ما غير او كسى را قبول نداريم ، او بود كه ما را از چنين جنگى بازميداشت .
- او مورد اطمينان من نيست ، او از من جدا شد و مردم را از ياريم بازداشت و بعد از من فرار كرد و پس از چند ماه به او امان دادم ، بهتر است ابن عباس را انتخاب كنيد .
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 337
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٣٧