( 1 ) « اشعث » اين فريب شيطانى را پذيرفت و گفتار « معاويه » را تصديق كرد و گفت :
حقيقت همين است ! !
« اشعث » بلشكر امام بازگشت و با صداى بلند قبول حكميت را لازم دانست .
امام به او و ديگر معاندينى كه جز عناد و سركشى و فريب ، هدفى نداشتند فرمود :
بندگان خدا ! من از هر كس بكتاب خدا آگاهترم ، اما « معاويه » و « عمرو عاص » و پسر « ابى معيط » و « حبيب بن مسلمه » و پسر « ابى سرح » هرگز ياران دين و قرآن نبوده و نيستند . من آنها را از شما بهتر مىشناسم ، آنها را كودكان و مردانى همدم بودهاند كه بدترين كودكان و مردانند ، گفتارشان به صورت حق است كه از آن باطل را اراده مىكنند ، آنها حق را مىشناسند ولى به آن عمل نمىكنند و اين قرآنها را بمكر و فريب برافراشتهاند .
شما فقط براى يك ساعت ديگر ، بازوان و جمجمههايتان را به من عاريه دهيد تا حق بر جايگاهش قرار گيرد و از باطل چيزى بجاى نماند و ريشهء ستمكاران بريده شود .
امام بروشنى در گفتارش اعلام داشت كه « معاويه » در ادعايش مبنى بر عمل بكتاب خدا دروغ مىگويد و گزافه مىبافد و مردم را به گمراهى و تمرد « معاويه » و يارانش كه از همه كس به آن داناتر بود آگاه ساخت .
ولى آن اجتماع فريبخوردهء كج خوى ، سخن استوار امام را
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 331
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٣١