- اى هاشم ! پدر و مادرم فدايت باد حمله را آغاز كن .
( 1 ) « هاشم » و سپاهيانش بدشمن حمله بردند و نبردى سخت در گرفت و سينهء « عمار » تنگ شده بود و مشتاقانه ، شيفتهء ديدار خدا و مهمانى حبيبش پيامبر بود و ديگر برادران مؤمنى كه در بهشت و جايگاه صالحان در انتظار او بودند .
« عمار » ، هاشم را بجنگ برانگيخت و گفت :
اى هاشم ! يك چشم ترسو ، خيرى در يك چشم ترسو نخواهد بود .
اين عتاب بر هاشم سنگينى كرد و گفت :
خدايت رحمت كند اى عمار ! تو بخشى سبك از جنگ را بر دوش دارى ، ولى من پرچمدار سپاهم و اميد پيروزى دارم در اين حال اگر سبكبارى كنم از مرگ در امان نيستم .
« عمار » همچنان « هاشم » را برمىانگيخت و بهجوم واميداشت ، تا اينكه حمله را آغاز كرد و رجز ميخواند .
« هاشم » در ميدان نبرد ، جولان ميداد و « عمار » به پرچمهاى پسر عاص نگاه ميكرد و مىگفت :
به خدا قسم ، سه بار با اين پرچمها جنگيدهام و اين بار از آن دفعات مهمتر نيست و بعد چنين سرود :
هامش
يك چشم خود را در جنگ يرموك شام از دست داد ، او از فاتحين جنگ جلولا در ايران است كه فتح الفتوح نام داشت و هجده مليون غنيمت از آن جنگ به مسلمانان رسيد ، در صفين فرماندهء پيادگان بود و در اين جنگ پايش قطع شد و همچنان ميجنگيد و مىگفت مرد را بلندپايگى و خردش حمايت مىكند و ابو الطفيل دربارهاش سرود :
اى هاشم نيكو كار ، خدايت بهشت را پاداش دهد كه با دشمنان سنت پيغمبر جنگيدى ( اسد الغابه ) استاد سيد محمد رضا حكيم دربارهء او كتابى جداگانه تأليف كرده است .