اكنون اشتياق آن دارم كه به پيشتازان ايمان به پيوندم و بديدار پروردگار نائل شوم ، پس زود بميدان نبرد مىشتابم تا با دشمنان خدا بجنگم و اين جانبازى را در راه ياورى ولىّ خدا و جانشين پيامبرش و خليفهء بر حق او انجام دهم ، زيرا به يقين ميدانم امروز همان روزى است كه پيغمبر به من وعدهء شهادت داده است . گريه در گلوى « عمار » تركيد و بدرگاه خداى چنين راز گفت :
( 1 ) خدايا تو ميدانى اگر بدانم كه خشنودى تو در اين است كه خود را به دريا اندازم ، مىاندازم و اگر بدانم رضاى تو آن است كه نوك اين شمشير را چنان بقلبم فرو برم كه از پشتم سر در آورد ، چنين مىكنم .
ولى امروز ميدانم كه رضاى تو در پيكار من با اين فاسقان است و اگر ميدانستم كارى ديگر رضاى ترا بيشتر جلب مىكند آن را انجام ميدادم ، آنگاه به پيش امام آمد و قطرات اشك بر چهرهاش مىدرخشيد و گفت :
- اى برادر پيغمبر ! آيا به من اجازهء جنگ ميدهى ؟
حال امام از شدت تأثر ديگرگون شد و فرمود :
- صبر كن ، خدايت رحمت كند .
« عمار » نتوانست صبر كند و ديگر باره بازگشت و صدا زد :
- آيا به من اجازهء جنگ ميدهى ؟
- صبر كن ، خدايت رحمت كند .
« عمار » پس از لحظهاى بحضور امام بازگشت و بالتماس گفت :
- آيا اجازه ميدهى با دشمنانت بجنگم ، من همان روزى را مىبينم كه پيغمبر به من وعدهء شهادت داده و اكنون مشتاق ديدار خدا و ملاقات پيشتازان با ايمانم .
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 321
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٢١