( 1 ) « وهب » و يارانش از ميدان مبارزه بكنار آمدند و ستون نيرومندترى از سپاه را بحمايت خود ميخواندند تا به آنها پيوندند . آنها در ميان سپاه فرياد ميزدند :
آيا كسانى هستند كه تا پاى مرگ با ما پيمان بندند ؟
« اشتر » فريادشان را شنيد و فكرشان را تحسين كرد و گفت :
- من با شما پيمان مىبندم كه هرگز از ميدان نبرد بازنگردم تا اينكه پيروز شوم يا كشته گردم .
همدانيان با سخن « مالك » بهيجان آمدند و در زير پرچمش جمع شدند و « كعب بن جعيل » دربارهشان گفت :
« قبيلهء همدان از ميدان بازگشتند تا همپيمانى بيابند » .
« اشتر » به همراه ياران نيرومندش بر شاميان هجوم برد و آنها از برابرش همچون خاكسترى در برابر طوفان پراكنده مىشدند .
شكست بر سپاه شام پديد آمد و ياران « معاويه » به اردوگاه او پناه بردند و « معاويه » ميخواست فرار كند ، ولى شعرى از « ابن الاطنابه » بيادش آمد و بر جاى باقى ماند .
« معاويه » از يادآورى اين شعر چنان كه بعدها خودش مىگفت به استقامت گرائيد و همچنان ماند تا فتنهاى ديگر انگيزد .
در اين هنگامه چون « عمار ياسر » صحابى نامدار پيغمبر ديد كه سرها به خاك مىافتد و زمين رنگ خون گرفته آهسته با خويش چنين گفت :
پيامبر راست گفت ، گروه ستمكاران همينها هستند و امروز همان روزى است كه پيغمبر به من وعدهء شهادت داده است ، من اكنون نود سال از عمرم مىگذرد ، ديگر چه ميخواهم ، هر زندهاى ناگزير از مردن است ، من
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 320
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٢٠