تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
( 1 ) « وهب » و يارانش از ميدان مبارزه بكنار آمدند و ستون نيرومندترى از سپاه را بحمايت خود ميخواندند تا به آنها پيوندند . آنها در ميان سپاه فرياد ميزدند : آيا كسانى هستند كه تا پاى مرگ با ما پيمان بندند ؟ « اشتر » فريادشان را شنيد و فكرشان را تحسين كرد و گفت : - من با شما پيمان مىبندم كه هرگز از ميدان نبرد بازنگردم تا اينكه پيروز شوم يا كشته گردم . همدانيان با سخن « مالك » بهيجان آمدند و در زير پرچمش جمع شدند و « كعب بن جعيل » درباره‌شان گفت : « قبيلهء همدان از ميدان بازگشتند تا هم‌پيمانى بيابند » . « اشتر » به همراه ياران نيرومندش بر شاميان هجوم برد و آنها از برابرش همچون خاكسترى در برابر طوفان پراكنده مىشدند . شكست بر سپاه شام پديد آمد و ياران « معاويه » به اردوگاه او پناه بردند و « معاويه » ميخواست فرار كند ، ولى شعرى از « ابن الاطنابه » بيادش آمد و بر جاى باقى ماند . « معاويه » از يادآورى اين شعر چنان كه بعدها خودش مىگفت به استقامت گرائيد و همچنان ماند تا فتنه‌اى ديگر انگيزد . در اين هنگامه چون « عمار ياسر » صحابى نامدار پيغمبر ديد كه سرها به خاك مىافتد و زمين رنگ خون گرفته آهسته با خويش چنين گفت : پيامبر راست گفت ، گروه ستمكاران همين‌ها هستند و امروز همان روزى است كه پيغمبر به من وعدهء شهادت داده است ، من اكنون نود سال از عمرم مىگذرد ، ديگر چه ميخواهم ، هر زنده‌اى ناگزير از مردن است ، من