تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
- بلى اى امير المؤمنين ! - خود را به فراريها برسان و به آنها بگو از كدام مرگى ميترسيد كه از آن راه فرار نداريد و بالاخره باقيتان نمىگذارد ؟ ( 1 ) « مالك » بجانب فراريها شتافت و پيغام امام را به آنها رسانيد و هراسشان را بر طرف ساخت و خود را چنين معرفى كرد : - من مالك پسر حارثم ، من مالك پسر حارثم . بعد انديشيد كه مبادا او را نشناسند بدين جهت خود را بشهرتش شناسانيد و گفت : - من اشترم . گروهى از فراريان بجانب او بازگشتند و مالك با كلماتى كه از آن حماسه و اراده مىباريد فرياد زد : اى مردم ! پدرتان را بوسيلهء آن زنها گاز گرفتيد ، امروز چقدر زشت و رسوا جنگ كرديد ؟ آنگاه در بين گروهها فرياد زد : قبيلهء مذحج كجايند آنها را بجانب من بخوانيد و چون فرا رسيدند ، خشمگين و پرهيجان به آنها گفت : سنگهاى سخت خارا را بدندان گزيديد ، به خدا قسم ، خدا امروز از شما خشنود نيست ، زيرا بر ضد دشمن او فداكارى نكرديد ، چرا امروز چنين كرديد ؟ شما كه هميشه فرزندان جنگ ، ياران حمله و هجوم ، جوانان بامداد و رزمندگان ميدان و پشت‌شكن هماوردان و مذحجيان زوبين‌انداز بوديد ؟ دلاورانى كه هيچ‌كس در جنگ بىآنها پيشى نگرفته و خونشان نريخته و در هيچ ميدانى شكست نخورده‌اند . شما در شهر خود مردمى ممتازيد و از عناصر زنده و ارزندهء قوم