( 1 ) در چنين گيرودارى يكى از غلامان بنى اميه بنام « احمر بن - كيسان » همچون سگى بجانب امام شتافت و گفت : قسم بخداى كعبه ، خدا مرا بكشد اگر ترا نكشم يا تو مرا نكشى .
غلام همچنان گزافه مىگفت و چون سگى هار حمله مىكرد و ميخواست امام را به خاك و خون كشد . در آخرين حملهاى كه « كيسان » بپرداخت ، امام او را از زين اسب برداشت و با دست به بالاى سرش چرخانيد و چنان بر زمين كوبيد كه شانه و بازوانش خورد شد و حسين ( ع ) و « محمد حنفيه » بر او تاختند و بمرگش كشانند . امام به حسن ( ع ) رو كرد و گفت چرا تو با برادرانت همكارى نكردى ؟ حسن - عليه السلام - پاسخ داد : برادرانم براى دفع دشمن كافى بودند . امام خود را بقلب دشمن فروبرد و حسن ( ع ) ترسيد مبادا پدرش ناگهان بدست شاميان كشته شود و گفت : چه ضرر دارد كه نكوشى تا خود را بيارانى كه در برابر دشمنند برسانى .
امام منظور حسن ( ع ) را دريافت و با آهنگى نرم و محبتآميز فرمود :
پسرم ! براى مرگ پدرت روزى معين شده است كه از آن نمىگذرد و با كوشش نمىتواند آن را بتأخير افكند و نه ميتواند به آن شتاب ورزد . به خدا قسم پدرت باك ندارد كه مرگ بسوى او آيد يا او بسوى مرگ رود .
در اين وقت ، « مالك اشتر » ، هراسان و مضطرب بجانب امام دويد و گفت گروهى از عراقيان از ترس مرگ فرار كردهاند ، امام كه چشمش به مالك افتاد فرمود :
- اى مالك !
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 317
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣١٧