( 1 ) - پدرت گروه قريشيان را از اول تا به آخر كشته و مردم از او كينهها بدل دارند ، آيا حاضرى او را از خلافت خلع كنى تا ما ترا بزمامدارى برگزينيم ؟
- حسن ( ع ) كه گوئى عقرب خيانت او را نيش زده بود ، فرياد زد :
- نه ، به خدا قسم چنين كارى انجامپذير نيست .
حسن ( ع ) از گمراهى و سركشى « عبيد اللّه » و انحراف او از طريق حق بفرياد آمد مثل اينكه مرگ او را در اين جنگ مىديد كه به او گفت :
مثل اينكه كشتهء تو را امروز يا فردا در ميدان جنگ مىبينم ، شيطان ترا فريب داده و چنان زينتت بخشيده كه خود را آراستهاى و عطر زدهاى تا اينكه زنهاى شام ترا ببينند و فريفتهات شوند ، ولى به زودى خداوند ترا به خاك مرگ خواهد افكند . « 16 »
« عبيد اللّه » شرمسار و حسرت زده بجانب « معاويه » بازگشت و ماجرا را به او گفت . « معاويه » با اندوه جواب داد :
- او پسر همان پدر است .
« عبيد اللّه » همان روز بمعركهء جنگ در آمد و خيلى زود بدست يكى از مردان همدان كشته شد .
حسن ( ع ) كه در ميدان جنگ مىگذشت مردى را ديد كه كشتهاى را مىكشد كه نيزهاى در چشمش فرو رفته و پاهايش همچنان بركاب اسب گير كرده است باطرافيانش گفت :
- ببينيد اين مرد كيست ؟
هامش
( 16 ) - بحار الانوار .