( 1 ) چون امام از برقرارى صلح نوميد شد به پرچمدارانش فرمود آمادهء نبرد شوند و گروهى از سپاهيان امام با لشكريان شام درآويختند و اين نبرد در تمام روز يا بخشى از آن ادامه يافت و امام نميخواست حملهء همگانى آغاز شود ، زيرا اميد داشت كه دشمن مايل به صلح شود و بهدايت راه يابد .
چنين برخوردهاى كوچكى همچنان ادامه داشت تا ماه محرم فرا رسيد ، ماه محرم ، ماهى بود كه اعراب جاهلى جنگ را در آن حرام ميدانستند . طرفين دست از جنگ كشيدند و تا پايان محرم به همين حال باقى ماندند و امام در اين ايام بازهم براى برقرارى صلح و ايجاد وحدت كلمه ميكوشيد ، ولى دشمن همچنان بر سر ستيز بود .
پس از محرم ، دوباره جنگ در گرفت و سياست مزورانهء « معاويه » چنين ايجاب كرد كه حسن ( ع ) را فريب دهد و ببازى بگيرد و براى اجراى اين سياست شوم « عبيد اللّه بن عمر » را به نزد حسن ( ع ) فرستاد . « 15 »
« عبيد اللّه بن عمر » به حسن ( ع ) گفت :
- با تو كارى دارم
- چه ميخواهى ؟
هامش
( 15 ) - عبيد اللّه بن عمر در زمان پيغمبر به دنيا آمد ولى از آن حضرت حديثى روايت نكرد و فقط بپدرش عمر فخر ميكرد و مىسرود : من عبيد اللّه هستم كه عمر مرا پرورش داده ، عمر بهترين مردم قريش بين پيشينيان بود غير از پيغمبر و پيرمرد سپيد روئى كه أبو بكر باشد . او بمعاويه در جنگ صفين ملحق شد و روزى با جامهء خز و آرايش كرده بيرون آمد و گفت فردا كه على با ما روبرو شد ، خواهد فهميد كه چه بر سرش مىآيد . امام فرمود ولش كنيد خونش خون پشه است ، او در صفين كشته شد ( الاستيعاب ) .